تنهاترین مرد
  
 من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم----به زیر  ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم.
 
فروردین 1389
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 آبان ماه سال 1384
دل من و قمار زندگی

 

دریک قمار ،تلخ تر از قهوهای غلیظ

 

در سمت راست من تو نشستی پشت میز

بر می زنی به جان ورق های بی خیال

من حاکمم و دست تو را دیده ام عزیز

تک بود و شاه و بی بی وسربازو پنج دل

حکم دلم دل است ولی شاه گیشنیز

همراه پنج و بی بی و سرباز دست من

((دل حکم میکنم...به جهنم ورق بریز))

برقی به چشمهای تو می افتد و سپس

تکرار مکنی که 3 دست است کت و نیز_

هر کس که باخت باید از اینجا سفر کند

به اتهام معصیتی پاک...تند و تیز

حکم تو لازم است به اجرا و برگ من

هشت دل است ...روی سرش شاه دل بریز

این شاه روسیاه مرا هم ببر به سه

تقدیم پنج پاک دلت بی بی نیز

سیگار میکشیدی و هنگام پک زدن

میشد دو چشم خوب تو از پشت دود ریز

من غرق آن نگاه که بازی تمام شد

راهی نمانده بود برایم به جز گریز

باید که حکم پاک تو اجرا شود و من

در روبروی دیده یک مشت چشم هیز

 


 
شنبه 28 آبان ماه سال 1384
بازگشت دوباره تنها ترین مرد

 

تا حالا شده احساس کنی بدبختی؟؟ هیچ کسی نداری؟.هر کاری میکنی بن بست؟احساس تنهایی .بی کسی. مرگ...

می خوام تا زندم بنویسم خوب یا بد.به کسی هم بر نخوره چون کسی جز دلم ندارم که حرف منا گوش بده

شروعی دوباره اما این بار متفاوت خودم موندما دلما.....

سر می کشم از آینه تو سر از هنوز

تنهاتر از همیشه و تنهاتر از هنوز!

سر میکشم به هرچه که در پیش روی ماست

سر میکشم به هر چه که پشت سر از هنوز

گفتی چرا نشسته ای و گریه می کنی؟

محبوب من رها نشدی آخر از هنوز؟!

محبوب من که روشنی چشمهای تو

در من کشیده منظره ای دیگر از هنوز

آماده ای برای سفرهای دور دست؟

بگذار با تو پر بزنم. بگذر از هنوز

حالا اگر لیاقت پروانه پیله نیست

حالا که بالهای تو عاشق تر از هنوز-

پَر پَر...پرنده های جهان پَر. من و تو پَر

پَر پَر‌. پَر از هر آنچه به جز تو... پَر از هنوز!


 
تعداد بازدیدکنندگان : 65110


MY ICQ:435289352

mehdi_sfandiary@iaun.ac.ir

Powered by sfandiary.BlogSky.com

since 2002

 













گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم،
گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم،
گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند،
گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم.

شناسنامه کامل من...