دریک قمار ،تلخ تر از قهوهای غلیظ
در سمت راست من تو نشستی پشت میز
بر می زنی به جان ورق های بی خیال
من حاکمم و دست تو را دیده ام عزیز
تک بود و شاه و بی بی وسربازو پنج دل
حکم دلم دل است ولی شاه گیشنیز
همراه پنج و بی بی و سرباز دست من
((دل حکم میکنم...به جهنم ورق بریز))
برقی به چشمهای تو می افتد و سپس
تکرار مکنی که 3 دست است کت و نیز_
هر کس که باخت باید از اینجا سفر کند
به اتهام معصیتی پاک...تند و تیز
حکم تو لازم است به اجرا و برگ من
هشت دل است ...روی سرش شاه دل بریز
این شاه روسیاه مرا هم ببر به سه
تقدیم پنج پاک دلت بی بی نیز
سیگار میکشیدی و هنگام پک زدن
میشد دو چشم خوب تو از پشت دود ریز
من غرق آن نگاه که بازی تمام شد
راهی نمانده بود برایم به جز گریز
باید که حکم پاک تو اجرا شود و من
در روبروی دیده یک مشت چشم هیز
|