دیگر نمی توانم و صحبت نمی کنم
تو عشق بزرگمی و به تو خیانت نمی کنم
سخت است ولی به تو جسارت نمی کنم
قصه ی عشق من و تو،قصه ی تنهاییست
این راز ماست و آنرا حکایت نمی کنم
تو یک سؤال بزرگی در خاطرم
قلبم شکست و دیگر قضاوت نمی کنم
تو پُر از گناهی و پُر از خلسه ی شراب
دیگر به روی تو عبادت نمی کنم
من به تو مؤمن بودم و پرهیزگار
کنون دگر تظاهر به دیانت نمی کنم
دیدم که تو مشغول صحبتی با دگری
فکر کردی که به او حسادت نمی کنم؟
گفتی برو و به زندگی خودت برس
گفتم بی تو به زندگی عادت نمی کنم
گفتی برو و برای خود عشقی بساز
گفتم با هر دلی رفاقت نمی کنم
خوب دانم که تو در فکر دیگری
این همه را بینم و هیچ شکایت نمی کنم
هر چند از تو دلشکسته ام امروز
اما میان دگران رهایت نمی کنم |