پرسید: "به خاطر کی زنده ای؟"، با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم: "به خاطر تو"، با یک بغض غمگین بهش گفتم: "به خاطر هیچ کس".
پرسید: "پس به خاطر چی زنده ای؟" ، بازم با اینکه دلم داد می زد: "به خاطر دل تو" ، در حالی که اشک امونم را بریده بود گفتم: "به خاطر هیچ چیز".
پرسیدم: "تو به خاطر کی زنده ای؟" ، اشک تو دوتا چشم عاشقش حلقه زد و گفت: "به خاطر
کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است"

this text not write forom me it`s write forom one of my best frinds

thanks my dear

 

اگر نمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی

بوته ای دردامنه کوهی باش

ولی بهترین بوته ای باش که کنا راه میروید

 

اگرنمیتوانی درخت باشی بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش

وچشم اندازکنار شاهراهی را شادمانه ترکن

 

اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !

همه مارا که ناخدا نمی کنند

اما ملوان می توان بود

 

دراین دنیا برای ما کاری هست

کارهای بزرگ وکارهای کوچکتر

وآنچه وظیفه ماست چندان دورازدسترس نیست

 

اگر نمیتوانی بزرگراه باشی کوچه راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش

با بردن وباختن اندازه ات نمی گیرند

هرآنچه هستی بهترینش باش


گاهی در خلوت تنهاییمون وقتی بارون غم پنجره سکوت خستگیهامونو نمناک میکنه.
وقتی طوفان بی پناهی داره از پا درمون میاره .
وقتی دلمون زیر فشار سختیها به گریه پناه می بره
شاید وسعت دریا بتونه کمی آروممون کنه
دریا
با اون ارامش خیالی هنگامی که فریاد دردهاش موجی میشه وهراسون به ساحل پناه می بره
گویی دنبال گمشده ای میون صخره ها رو جستجو میکنه
شاید غربت و انتظار کویر کمک کنه تنهایی خودمونو فراموش کنیم.
نگاه کویر ترانه بارون رو زمزمه میکنه
بارونی که زخمهای کهنه و عمیقشو التیام بده
شاید دریا هیچ وقت گمشدشو پیدا نکنه
شاید کویر تا همیشه در انتظار بارون زخمهای جدیدتری رو تجربه کنه
ولی قدرتی جادویی اجازه نمیده خستگی دریا و تنهایی کویر از پا درشون بیاره
نیرویی که در تلخ ترین لحظات شیرینی رسیدن رو به یادشون می یاره
    نیروی عشق


تنها نگاه بود وتبسم میان ما

تنها نگاه و تبسم



اما......  نه

گاهی از تب هیجانها

بی تاب می شد یم

گاهی که قلبهایمان

                     می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هایمان

                     چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من- این دو دوستان پاک-

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

                     پیوند  دستها

دل های ما به خلوت هم راه داشتند!!!!

 

 

یک بار

            نیز اگر یادت باشد

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم.........

تنها نگاه بود و تبسم ، میان ما

ما پاک زیستیم!!!!! 


 

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرهای دور

آن روزهای خوب

 تو، آفتاب بودی

                   بخشنده پاک و گرم

من مرغ صبح بودم

                  مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

 


جز یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت به هم هرچه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

 

 

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای باز گشته ای به خطا رفته

با من بگوحکایت خود  تا بگویمت:

اکنون من و توام و همان خنده ونگاه

آن شرم جاودانه،

آن دستهای گرم،

آن قلبهای پاک،

و آن رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو، دور..............!!!!

 
what i like die

هنوز هم فراموشت نکرده ام        
بااین که فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با این که صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا می بینمت
با این که به دیدنم نیامده ای
هنوز هم  با عشق تو پا بر جام
با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت
با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با این که چشم به چشم  دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام
با این که از همه ادما بریده ای
هنو هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم
با این که شنیده ام خودت را باخته ای
هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد
با این که شانه هایم زیر بار این عشق شکسته است
هنوز هم از امید حرف میزنم
با این که تو از زندگی خدا حافظی کرده ای
هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست
با این همه میدانم
من هنوز به تو ایمان دارم و تو...............