پری مهربان قصهء من باز این بچه کار بد کرده

یادروغی بزرگ گفته و یا شاخه ایی نسترن لگد کرده

یا کسی را دوباره هل داده یا آدامس خروس دزدیده

یا روی مردمی که میگذرند با شلنگ آب داغ پاشیده

یا خودش را به خیره گی زده و با همه اهل کوچه لج کرده

یا ادای بدی در آورده دهنش را دوباره کج کرده

پری مهربان قصهء من! بازاین طفلکی کتک خورده

مثل اینکه تمام روز فقط کار بد کرده بعد چک خورده

باز این بچه صورتش خیس است باز این بچه ژاکتش پاره است

پا برهنه. لواشکی در دست باز این بچه گیج و آواره است

پری مهربان قصهء من! لا اقل یک کمی نگاهش کن

بچه را که کتک نباید زد با کمی عشق سر به راهش کن

از همان وقتها که عکست را تو کتاب پرنده ها دیده

از همان وقتها که پنهانی به تو از راه دور خندیده

ازهمان روزها که ادکلنت از همان روزها که چشمانت

از همان روزها که لحن صدات گرمی بی امان دستانت

از همان روزها خودش میگفت خواسته طور دیگری بشود

به خودش قول داده بعد از این آدم خوب محشری بشود

رفته درس فرشته گی خوانده درس احساسهای جادویی

عاشقی.اضطراب.تنهایی. بی قراری. سکوت .کم رویی

او همان پینو کیوی چوبی که کمی عشق سر به راهش کرد

دوست بچه های بد بود و پری مهربان نگاهش کرد

دوست بچه های بد بوده خواسته طور دیگری بشود

رفته درس فرشته گی خوانده خواسته مثل تو پری بشود

نه آدامس خروس دزدیده نه گل نسترن لگد کرده

او فقط پاک عاشقت شده است نکند باز کار بد کرده؟

ای ستاره‌ای که پیش دیده‌ی منی
باورت نمی‌شود که : در زمین
هر کجا، به هر که می‌رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه‌ی تبسمی
خار جانگزای حیله‌ای شکفته است

آن که با تو می‌زد صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای ست

ای ستاره، ما سلام‌مان بهانه است
عشق‌مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده‌اند
وان که با صادقانه درد دل کند
های های گریه‌ی شبانه است

ای ستاره ، ای ستاره‌ی غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم؟
پس چرا به داد ما نمی‌رسد؟
ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی‌رسد؟

نگاه خسته‌اش پر بود از یک آسمان باران

و حتی دستهایش مثل هر شب بوی باران داد

و چشمانم از او پرسید:«تا کی؟» گفت:تا هستم

و من دیدم جوابی سخت مشکل را چه آسان داد

دوباره غربت چشمان بغض‌آلود

به پاس اشتیاق من پیامی از زمستان داد

به پاس بوسه‌ی گرمی که بخشیدم به دستانش

به باغ سینه‌ام یک کاسه اشک از جنس ایمان داد

نمازش را میان اشکهایش خواند و بعد از آن

نوازشهای دستش را به شب بوهای گلدان داد

به او گفتم: چرا باید عبادت کرد با گریه؟

به نرمی گفت:چون باید به باغ عشق، باران داد

دوباره در حریم قلب من، خورشید آرامش

به عمر پوچ آدم برفی تردید، پایان داد

و من تقدیم کردم شعرهایم را به دستانش

به دست آنکه ایمانش به شعر مرده‌ام جان داد