در لحظه های آخر نگاه من با تو رفت
تو رفتی و دل من ز یاد من با تو رفت
هنوز عطر دستت به روی هر گلی هست
ولی به وقت رفتن باغچه هم با تو رفت
شب بود با تو زیبا هم ماه , هم ستاره
ببین که تک ستاره از شب من با تو رفت
کجا که در هر باشم خیال من تویی تو
تمام شورو حالم قرار من با تو رفت
وقتی گذشتی از من پاییز ماندنی شد
به تو نگفتم اما بهار من با تو رفت
در اولین نگاهت ترانه بود و لبخند
کنار جای پایت ترانه هم با تو رفت
چرا نمی شود من کنار تو بمانم
مثال آن سایه ای که پا به پا با تو رفت
در آسمان آبی پرنده ای دگر نیست
به یاد فصل کوچت پرنده هم با تو رفت
بجز دیدنت اکنون ندارم آرزویی
که آرزو های من تمامشان با تو رفت
بدان که رفتن تو لحظه آخرم بود
نبودی و ندیدی تمام من با تو رفت
غزل فروش دیگر ترا نه ای ندارد
رفتی و این غزل هم ز خاطرم با تو رفت

 

 

تو نبودی که ببینی و بدانی چه کشیدم بی تو

بارها تا به سر نیستی و مرگ دویدم بی تو

تو نبودی که ببینی به چه چشمی همه من را دیدند

طعنه از مردم نادان ، بخدا ، کم نشنیدم بی تو

بجز از رنگ خیالت که به قاب دلم آویزان است

از تمامی وفایی که نشد رنگ ندیدم بی تو

من پر از درد و غم و غصه و اندوه و خیالم اکنون

تو بیا معجزه کن من که به جایی نرسیدم بی تو

پس از تو عشق ممنوع است بنویسید بر قلبم

که دل تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد

من سعی می کنم ننویسم ولی شما

وادار می کنیدم از این حس رها شوم

اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟

میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم

هی گیر می دهید که از غصه ها نگو

مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم

با شعر هایتان ، پر از بوی سیب و عشق

مجبور می کنیدم از این پس حوا شوم

گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی

باید به چشم های خودم مبتلا شوم

این آینه همیشه به من گیر می دهد

با قهوه های تلخ شما آشنا شوم

دستم که می رود به قلم ضعف می کنم

بگذار آن گریخته در انزوا شوم

لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من

نگذار مثل حس شما بی ریا شوم

من سعی می کنم ننویسم ولی شما

هی سعی می کنید که مثل شما شوم

من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست

این هم سند که با همه بی ادعا شوم