به چشمهای نجیبت که آبرویم بود
تو مهربان تر از آنی که آرزویم بود
تو مهربان تر از آن شاعری که در رویا
میان کوچهء شعرش به جستجویم بود
صریح و ساده بگویم یکی شبیهت نیست
از این مجسمه هایی که چهار سویم بود
از این مجسمه ها، آدم آهنی هایی
که آنچه تاب ندارند های و هویم بود
مردی که گم شده در بین راه من بودم
قبیله پشت سر و قبله روبرویم بود
مرددم بروم یا دوباره برگردم؟
همیشه فاصله مضمون گفتگویم بود
منی که میوه عصیان باغ حوایم
به چشمهای تو اما فرشته خویم بود
همیشه حرف دلم اینکه «دوستت دارم»
کبوترانه ترین بغض در گلویم بود
و آرزوی من این بود «مهربان باشی»
تو مهربان تر از آنی که آرزویم بود
روزگاریست که با یاد ِ تو مستم کم و بیش
اشک میریزد از این گونه به دستم کم و بیش
با شکوه و طربانگیز و برازندهی ِ عشق
در خور ِ خواب ِ پریشان ِ تو هستم کم و بیش
نه همین بهتر از این بودم و بر فرض ِ مثال
سرو بودم ولی از ریشه شکستم کم و بیش
وَ کلاه ِ تو که تا پنجهی ِ پایم نرسید
به خیالم که هم از دام ِ تو جستم کم و بیش
غافل از آن که به گردم نرسد دامن ِ تو
از خود از لحظهی ِ آغاز گسستم کم و بیش
طعنه بر من - من ِ کافر - مزن ای باغ ِ بهشت !
من هم اندازهی ِ خود بادهپرستم کم و بیش
مرده و زندهی ِ من نیز طلبکار ِ تو نیست
نکته اینجاست که از دست ِ تو خستهم کم و بیش
مستحقم بزنم بوسه به دستت که چرا
تهمت ِ عشق ِ خودم را به تو بستم کم و بیش
دیگر از پـلـه ها که می گـذرید ؛ مثـل آهو دلـم نمی لـرزد
با خودم زیرلب نمی گویم : به ! چه زیبا وشاعرانه گذشت
فـقـط آرام خـیـره می مـانـم بـه مـسـیـر پـیـاده رفـتـنـتـان
مـثـل اینکه نسـیـم آرامـی آمـد ؛ از پشت بـام خانه گذشت
مثل اینکه کنـار هم بودیم : چشم در چشم و سایه در سایه
در خیابان خلوتی که فقط می شد ازآن به این بهانه گذشت
کـار عـشق مـن و شمــا ! مثـل گـنجشـکهـای سرگردان
دیگر از مرغ خانگی شدن و قفس تـنگ و آب و دانه گذشت
بـا خـودم زیـر لب نمی گویم : آخر قصه مان چه خواهـد شد!
فـرض کـن اتـفـاق زیـبـایی از سـرم مـثـل یک نشـانه گذشـت
این غزل هم دوباره مال شما ؛ درد دلهای مردی که چه خوب
در سکـوت قـشنگ عـشق شـما از هیاهـوی این زمانه گذشـت
من تورا می خواهم تو مرا می خواهی
من تورا می بینم تو مرا می بینی
من تورا می فهمم تو مرا می فهمی
درد من درد تو است درد تو درد من است
درد تنها اینست : من وتو می دانیم
دردمان یک درد است که ندارد درمان
من سکوتم درد است تو سکوتت زجر است
من نگاهم اشک است تو نگاهت خون است
من تو را می خواهم و تورا می فهمم
تو مرا می خواهی همینها کافیست
دیگران نگذارند من و تو ما بشویم
با آنهمه بد بیاری کوشیده ام بد نباشم
مابین تردید و امید در رفت وآمد نباشم
کوشیده ام اعتمادم همواره محکم بماند
در انتخابی که کردم هرگز مردد نباشم
شاید تو روزی بیایی شاید تو روزی بیایی
شاید تو روزی بیایی روزی که شاید نباشم
در بیت بعد همین شعر باید دلم را ببینی
باید به قافیه و وزن دیگر مقید نباشم
دوستت دارم