مامان میگوید گند اخلاقم ، همه اش اخمو و ناراحت ، حرف نمیزنم بر خلاف قدیم که مخش را میخوردم تا دعوام میکرد . مادر نمیداند من ، در من مرده است . مامان میگوید خرس گنده شده ای ، برو زن بگیر . مامان میگوید ادم که بزرگتر میشود باید عقلش هم بزرگتر شود ، مامان همچنان به حرفهایش ادامه میدهد ، چیز بدی نمیگوید ، راست است حرفایش ، اما نمیدانم کجایش بغض داشت که اینطور یقه ام را گرفته است و خفه میکند من را .
چون شاید راست میگوید ، اگر عقل داشتم منم مثل بغض یقه ات را میگرفتم داد میزدم میگفتم بشین سر زندگیمان ، حق منی ، سهم منی از این دنیا ، ادای فروتن را در میاوردم مثلا . .