سلامم را
نگاهم را
درون پر ز آهم را
تمام آنچه را گفتم را
فدایت می کنم شاید!!!! در این واپس نفسهایم
نگاهت مرهمم گردد
وگرنه ای بهار.....
من نمی خواهم جز تو کسی دیوانه ام گردد
دل من لاله ای زخمی است
که غیراز تو نوازشگر برایش نیست
درون شهر ناز دل
تو تنهایی پادشاهی کن
که قلب من به غیر از تو پریشانی نمی خواهد
دل من غنچه ای زیبا است
که غیر ازتو بهاری نمی خواهد
اگر از پیش من رفتی
فقط این را بدان
ای بی وفا......
یارم شب تنهایی است و
تنها فقط یک همصدا دارد
و ان اینکه اگر با تو مدارا کرد
به پاس ان نگاه پر زخواهش من بود
وگر نه این دل رسوا
به عشق کی نیازش بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟