در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یکبار در عمر خود می خواند و چنان
شیرین می خواند که هیچ افرید ای بر زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می اید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن
را نیابد آرام نمی گیرد . انگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند . و در حال مرگ با آوازی که از نوای
بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد . آوازی
آسمانی که به بهای جان او تمام می شود . همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند .
(پرنده خارزار :کالین مکالو )

(و من هم به دنبال شاخه پر خار عمری در حال گردشم ....)


از خداستاره خواستم خدا چشماتو به من داد
بوی یاس وپونه خواستم عطر مو هاتو به من داد
از جدایی گله کردم دستاتو گذاشت تو دستام
یار عاشقونه خواستم تو رو داد برای فردام
طلب بهشت رو کردم هر جا رفتم اونجا بودی
هوس بارونو داشتم تو چشات گریه نشوندی
تو خزون بهارو خواستم روی گونه هات گل افتاد
گرمی یه عشقو خواستم تو زدی اسمتو فریاد
هر شب اومدی به خوابم نمی خواستم بری از یاد
خدا واسه هر بهونم هدیه ای از تو فر ستاد.


و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » جمله ای زیباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه می بینم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما برای دیدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو،
سکوت خانه سنگین بود!
کدامین شعر من گویاترین شعر است
برای بی صدا بودن ؟!
کدامین شعر من وقتی
سکوت و انزوایم را بی اغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ...

هرگز!!

و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترین پرسش
و بی پرسش ترین پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
و روزی می رسد آن لحظه آخر
یکی از ما دو خواهد مرد!
و ما بی هم ... چگونه می شود ...

هرگز!

و اینگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم
و رستاخیز  بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار می ارزید
و با این دید ، محشر ، روز زیبایست
و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست
و تصنیف بلند عشق تو امروز
در اوج خویش می رقصید
و من  تصنیف ساز عشق تو  امروز
تو را در اوج  تو دیدم
و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این
که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم :
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید ازخود راند

قصه ی من و تو

نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
یافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهار می دانست،
برایم عنچه سرخ گلی را می شکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمی دانست