من از این حس غریبم به شما می ترسم
اینکه یک هو شده ام سر به هوا ، می ترسم!
همه ی عمر به احساس خودم شک کردم
تو ولی یک شب ِ این قائله را . . . می ترسم!
می توانم همه چیز تو شوم ، مثل خودت
ولی از دست قضا ، کار خدا ، می ترسم!
دلم از هر چه تو را دور کند می گیرد
از خدا وقت ِ تلافی خطا می ترسم!
همه ی سعی من این است که سالم برسی
و نمی دانم از اینجا به کجا !  می ترسم
چینی نازک تنهایی من هستی تو
اینکه خردت بکند خاطره ها ، می ترسم
تازه دارم به تو خو میکنم انگار، ولی ....
از به هم خوردن این صلح و صفا می ترسم
توی آغوش تو ذوب می شوم از هرم تنت
اینکه آتش بزنی روح مرا ، می ترسم 

بند کن دست مرا توی دو تا دست خودت
از رها بودن بی چون و چرا می ترسم!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد