دریک قمار ،تلخ تر از قهوهای غلیظ
در سمت راست من تو نشستی پشت میز بر می زنی به جان ورق های بی خیال
من حاکمم و دست تو را دیده ام عزیز
تک بود و شاه و بی بی وسربازو پنج دل
حکم دلم دل است ولی شاه گیشنیز
همراه پنج و بی بی و سرباز دست من
((دل حکم میکنم...به جهنم ورق بریز))
برقی به چشمهای تو می افتد و سپس
تکرار مکنی که 3 دست است کت و نیز_
هر کس که باخت باید از اینجا سفر کند
به اتهام معصیتی پاک...تند و تیز
حکم تو لازم است به اجرا و برگ من
هشت دل است ...روی سرش شاه دل بریز
این شاه روسیاه مرا هم ببر به سه
تقدیم پنج پاک دلت بی بی نیز
سیگار میکشیدی و هنگام پک زدن
میشد دو چشم خوب تو از پشت دود ریز
من غرق آن نگاه که بازی تمام شد
راهی نمانده بود برایم به جز گریز
باید که حکم پاک تو اجرا شود و من
در روبروی دیده یک مشت چشم هیز
حکم دل که می آید .....آتش نشو .....من هم مانند تو عاقل نیستم ! کار من از پنج لو و تک دل تو گذشته است .....
بیخود بازی را بر هم نزن ......
این ها بهانه است!
صدایی در آسمان پیچید .....دخترکی متولد شد .....معصوم و پاک .....فقط می گریید ....شاید میدانست آدم ها گاهی تاب دیدن مهتاب را ندارند .....ضعیفه میخوانندش .....
دخترک را به سخره میگیرند .....
آهای آدم های خالی از احساسی که مرا از ترس بالیدن .....
ضعیفه میخوانید ..... خود از هر منی ..... ضعیف ترید !
دهان ها را ببندید .....بانویی از جنس مهر آمده است