کاشکی

 

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

 

کاش می شد دیدنت رویا نبود

 

گفته بودی با تو می مانم ولی

 

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود

 

سالیان سال تنها مانده ام

 

شاید این رفتن سزای ما نبود

 

من دعا کردم برای بازگشت

 

دستهای تو ولی بالا نبود

 

باز هم گفتی که فردا میرسی

 

کاش روز دیدنت فردا نبود

پری من

 

این که راضی شده‌ام،حرف دلم نیست،پری

!مثل این حرف در این همهمه کم نیست،پری !

دوری و دوستی و ... این همة قصّة ماست

فاصله بین من و تو دو قدم نیست،پری !

آخر راه همین جاست،خودت می‌دانی 

صحبت از تو بروی،من بروم نیست،پری !

حرفهایم همگی از سر غم بود،ببخش!

باز دیوانه شدم،دست خودم نیست،پری !

گفتن از این همه دردی که کشیدم بی تو

در توانائی این دست و قلم نیست،پری !

 

یکی را دوست میدارم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…

یکی را دوست میدارم ،او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من ،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم

 فقط تو را…!