تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جلمه هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخزده ام می رسد، وَ فریادی
شبیهِ حرمتِ این لااله الا الله !
وَ چشم هام، که چشم انتظا تو هستند!
( اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه)
وَ بغض می کُند آن جا جنازه ی من که
« تو »را همیشه « نَفَس »می کشید و« خود »را« آه » !
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !
بدون تو، همه ی عمر من دو قسمت شد :
« دقیقه های تکیده» ، « دقیقه های تباه»
اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه -
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
« غروبِ جمعه » و « مرگ» و « وجودِ من» همراه !
برای بدرقه نعش من بیا
( هر روز)
که کار من شده سی بار مرگ ( در هر ماه)
و کُلَّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز، می رسی از راه
به نظرم شعر خیلی جالبی بود.عصمت غم رو به وضوح می شد در سرتاسرشعر احساس کرد.تاثیرگذارودلگیروبه یاد موندنی بود این نوشته ها ازخودته؟اگه اینطوره جدا قابل تحسینه ...همیشه موفق باشی
سلام خوبید شما من قلب شکسته هستم وبلاگ شمارو بر حسب اتفاق دیدم زیباست و جالب خوشحال میشم قدم بر این قلب شکسته بگذاری و خطی به یادگار در دفتر این دل جا بگذاریو التیام بخش دردی از دردهای من بشی...
موفق باشی
پسره غمگین