حالا که رفته ای به دل من نشسته ای
حالا شنیده ام که دلم را شکسته ای
چون باد می روی و به گردت نمیرسم
یا می رسم به پای تو آندم که خسته ای
خوش باش ای کبوتر زیبا که اینچنین
از بند دام و دانه ی صیاد رسته ای
خون می چکد هنوز از این قلب نیمه جان
قلبی که با نوازش چشمت شکسته ای
آری نگفتم و ننوشتم که عاشقم
می شد چه کرد دست و زبانم تو بسته ای
اما چه سود رفتی و خالی است جای تو
حالا که رفته ای به دل من نشسته ای
سلام مرد!
خوبی
تنها نبینمت ؟ هیچ وقت به خودت نگو تنها چون اگه بخوای ادامه بدی آخرش می شی یکی مثل من ...
سر به من بزن ... سفر نزدیکه . مقصد همینجاست