حالا که رفته ای به دل من نشسته ای
حالا شنیده ام که دلم را شکسته ای

 

چون باد می روی و به گردت نمیرسم
یا می رسم به پای تو آندم که خسته ای

 

خوش باش ای کبوتر زیبا که اینچنین
از بند دام و دانه ی صیاد رسته ای

 

خون می چکد هنوز از این قلب نیمه جان
قلبی که با نوازش چشمت شکسته ای

 

آری نگفتم و ننوشتم که عاشقم
می شد چه کرد دست و زبانم تو بسته ای

 

اما چه سود رفتی و خالی است جای تو
حالا که رفته ای به دل من نشسته ای

نظرات 1 + ارسال نظر
پسر سیاه سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1385 ساعت 21:38 http://man-to-eshgh.blogsky.com/

سلام مرد!
خوبی
تنها نبینمت ؟ هیچ وقت به خودت نگو تنها چون اگه بخوای ادامه بدی آخرش می شی یکی مثل من ...
سر به من بزن ... سفر نزدیکه . مقصد همینجاست

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد