من از آن لحظه که بار سفری می بستم
وعده ای بود و کلام سخنی در گوشم
که بپرسم،بروم یا که ببینم!
چه کسی عاشق معنای شب فاخته بود؟
چه کسی با تو به دلدادگی عشق دلی باخته بود؟
سفر دور و درازی رفتم
و درین راه سخن های تو در گوشم بود!
گفته بودی که ز شب های تو و ماه بپرسم که هنوز،هست؟
آیا گذری هست به مهتاب و شب راز و نیاز؟
گفته بودی که بپرسم،بروم یا که ببینم!
گذر مخملی زنجره در جوی روان، هست هنوز؟
گفته بودی لب آن رود،
در آن دهکده آواز زنی غمگین است
بروم یا که ببینم!
گل زیبای وجودش زچه رو می گرید؟
به چه ها می نالد؟
و چرا دایره رنگ غزل های خدا غمگین است؟
گفته بودی که تورا در همه جا یاد کنم!
خاطرات دل غمگین تو را شاد کنم.
آخر ای دوست کجایی؟ که هنوز،
من به زندان دل سوخته ای در سفرام!
من از آن روز که از شاخه خشکیده
به پرواز کشیدم پر و بال،
اوج من در قفسی بود و بلندای سر ام!
و در آن شب که به مهمانی باغی رفتم
دل به آلام نگاه گل یاسی بستم
که در این ظلمت بی عاطفه مقهور نشد!
من در این وادی بی پرده سفر های زیادی کردم
سال ها در سفر آبی رودی بودم
که به ساحل نرسیده خشکید!
و از آن شب که به آرامگه ساحل دوری رفتم
شاهد عشق قشنگ دل ماهی بودم
و در آن ساحل مرگ
رجعتی با لب خشکیده به امواج نبود!
نه بر آن تشنه خشکیده گلو،
قطره آبی دادند
نه گلستان و سمن را به کسی بخشیدند!
من در این وادی نفرین شده، بیهوده تقلا کردم
که بپرسم ،بروم یا که ببینم
ز چه رو عشق چنین بی معناست
یا چرا سفسطه در کار دل ما پیداست!؟
سال ها رفتم و رفتم که ببینم آیا
میشود نان به فقیری بخشید؟
با محبت غم و اندوه کسی را پرسید؟
اشک چشمان کسی را بوسید؟
مرحمی بر جگر سوخته شمعی شد،
یا چراغی افروخت؟
من از این فاصله ها سخت پریشانحالم
باورام کن که نمیدانم من.
من نمیدانم از این عشق چه ها میگویند!
آسمان هنر عشق نمیدانم چیست!
آخر ای دوست ،کسی با من دلسوخته همراه نشد!
راستی، چه کسی میداند؟
که درین سبزه و زاغ
زاغ ها رنگ سیه روزی خود را دارند!
ای دریغ از همه احوال
که هرگز نشد آن روز
که معنا یابد،عشق یعنی همه چیز!