من به آزادی این ثانیه ها شک دارم
به زمین ؟ نه! به زمان ؟ نه! به خدا شک دارم
این چه خوابی ست که دنیای مرا آشفته؟
که به این روشنی روز نما شک دارم
من به روئیدن مهتاب در این تاریکی
یا به پیدا شدن روزنه ها شک دارم
غزلم خالی از احساس شده ، می بینی؟
من به معنی شدن واژه ی « ما» شک دارم
دم عیسی ی منی معجزه ای در راه است ؟
لحظه ی مرگ من آمد ، به شفا شک دارم
به سیاهی و غم آلودگی افکارم...
و به آبی شدن خاطره ها شک دارم
گفتی این فاصله ها قسمت من بود ولی...
نه به تقدیر خودم نه... ! به شما شک دارم
غزلم سوخت در این واژه ی شک و تردید
می نویسم که خدایا : به خدا شک دارم!
یلام.
خیییلییییی شعر قشنگی بود.
پیش منم بیا خوشال میشم.
موفق باشی.
سلام گلم
چه شعر زیبایی بود !
من آپم و منتظر حضورت
بای بای
خوندم و لذت بردم
ارزو میکنم به ارزوهات برسی