من به آزادی این ثانیه ها شک دارم

به زمین ؟ نه! به زمان ؟ نه! به خدا شک دارم

این چه خوابی ست که دنیای مرا آشفته؟

که به این روشنی روز نما شک دارم

من به روئیدن مهتاب در این تاریکی

یا به پیدا شدن روزنه ها شک دارم

غزلم خالی از احساس شده ، می بینی؟

من به معنی شدن واژه ی « ما» شک دارم

دم عیسی ی منی معجزه ای در راه است ؟

لحظه ی مرگ من آمد ، به شفا شک دارم

به سیاهی و غم آلودگی افکارم...

و به آبی شدن خاطره ها شک دارم

گفتی این فاصله ها قسمت من بود ولی...

نه به تقدیر خودم نه... ! به شما شک دارم

غزلم سوخت در این واژه ی شک و تردید

می نویسم که خدایا : به خدا شک دارم!

 

نظرات 3 + ارسال نظر
زیتون چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 22:55 http://zeytoonparvardeh.blogsky.com

یلام.
خیییلییییی شعر قشنگی بود.
پیش منم بیا خوشال میشم.
موفق باشی.

مرجان پنج‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 20:21 http://shaghayeghe-vahshi.blogsky.com

سلام گلم
چه شعر زیبایی بود !
من آپم و منتظر حضورت
بای بای

نازی دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 21:58

خوندم و لذت بردم
ارزو میکنم به ارزوهات برسی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد