می نشینم پشت میز خستۀ نا آشنا
نیم ساعت مانده اما تا قرارم با شما
چشم می دوزم به در شاید ترا وارد کند
لب فرو می بندم و آهسته می گویم بیا
صندلیِ رو به رو هم با کمی دلواپسی
می شمارد خاطرات قهوه ایِ خویش را
نیم ساعت هم گذشت و ناگهان سر می رسی
عطر قهوه سخت می پیچد درون این فضا
با نگاهی از عسل زُل می زنم در چشم تو
با دو تا فنجان قهوه، تلخ می بینی مرا
قهوه را سر میکشم شاید که در من حل شود
لذتِ نوشیدنِ یک جرعه از آن چشمها
چشم در چشم تو می دوزم، بدون واهمه
قهوه را سر میکشم، سر میکشم اینبار، تا
طعم تلخ بودنت را در وجودم حس کنم
تلخ خواهد شد اگر چه آخرِ این ماجرا
قشنگ بود . کلا هم وبلاگ تر و تمیزی داری .
به من هم سر بزن . اگه تبادل لینک می کنی هم بگو .
قربونت
یعنی بودنش تلخه ؟