یک نامه ام،بدون شروع و بــــدون نام
امروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام
خوش کرده ام کنارتو دل وا کنم کمی
همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام
ازحال وروزخودکه بگویم،حکایتی است
یک صفحه زندگانی بی روح و کم دوام
جــویای حال از قلــم افتاده ها مباش
ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به کام
دردی دوا نمی کنــد از متن تشــنه ام
چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام
در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم
جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام
باشد برای بعد اگر حرف دیگری است
تا قصه ای دوباره از این دست،والسلام
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی صلت کدام قصیده ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟