تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سکوت؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه دلتنگی؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه نبودن ِ تو؟

تو می دانی چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی؟

تو می دانی چرا هر چه این نگاه میبارد، این بغض سبک نمی شود؟

چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می کند؟

چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بیتاب ترم می کند؟

من گفتم اما تو باور نکردی

دلتنگ تر شدم

بیتاب تر شدم

بعد هم من ماندم و خودم

من ماندم و این همه فراموشی ِ گاه و بیگاهی که به نگاهت چنگ می اندازد

من ماندم و....

 

نظرات 2 + ارسال نظر
حامد دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 17:04 http://joojetighi.blogsky.com

سلام...عالی..بود
یسر به من..بزن...

پاورلیفتر دوشنبه 17 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 17:06 http://www.lahijweb.blogsky.com

سلام . چطوری ؟‌
مطالب جالب توجهی مینویسی . سعی میکنم باز بیام .
عکس شناسنامت خیلی جالب و قابل تامله .
سری به من بزن و یه نکته یادت نره :‌هیچ وقت خودت رو ترین ندون . همیشه ترین تر از تو وجود داره . حتی کسی که داری میبینی و باورت نیشه که مثلا تنها تر از تو باشه .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد