نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم

همیشه وقتی می رسیم که دیگر هیچ نمانده جز حسرت

نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی

تنها می دانم من وقتی رسیدم که دیگر هیچ نمانده بود از تو و من به همان هیچ قانع

من به همان هیچ قانع و تو

آخ که نمی دانی لحظه های نداشتنت چه با من کردند

چقدر آغوش به روی ستاره ها گشودم تا پنهانی عطر تو را برایم بیاورند

چقدر آبی آسمان را به صداقت ابرها قسم دادم که نازنین را به یاد تو بیندازد

چقدر عطر باران را به نسیم ها سپردم تا نشانی از من برایت باشد

نمی دانی چقدر می ترسیدم دلت را تنگ کنم

می ترسیدم بگویم نیازمندت هستم و تو صدایم را نشنوی

می دانستم از کهنگی نگاهم همه را خوانده بودی

می دانستم می دانستی سرشارم از تو، اما سکوت می کردی

پرواز می شدی در خیالم و من باز می ترسیدم بیشتر دلتنگت کنم

اما تو حتی از ترساندن من نمی ترسیدی

حتی از بغض نگاهم نمی ترسیدی

حتی از نداشتنم نمی ترسیدی

 

نظرات 1 + ارسال نظر
[ بدون نام ] چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 16:34 http://www.wall.blogsky.com

سلام
متنه زیبایی بود..معلومه دله پری داری..امیدوارم به وصالت برسی..

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد