تو به من می گفتی :

به جهنم که تو با آن دل دیوانه ات عاشق شده ای !

و به من بخشیدی ، دوزخ چشم پر از خواهش و پر شورت را

که ز چشمان غریبی دل و دین می بردند !

تو به من می گفتی :

حرف هایت همه اش از سر یک خودخواهی ست

و نفهمیدی من

چه مسیحانه و معصوم برایت مردم !

تو به من می گفتی :

بازی عاشقیت را به سرانجام رسان ، تو مرا میبازی . . .

و من از روی نگاهت خواندم

که تو را یکسره در پای همه خاطره ها باخته ام .

 

نظرات 3 + ارسال نظر
ترنم جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 11:55

فشقشدخئ جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 11:59 http://dalan.blogsky.com/

ترنم جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 12:03 http://dalan.blogsky.com/

خوش به حالتان لااقل تنهاترین مرد روی زمینید .بازوان آهنین دارید و قدرت تصمیم . همین هم نعمت بزرگی است که عشق را احساس میکنید و می توانید از احساس حرف بزنید
من مدتهاست که حس دوست داشتن را مثل حس بویایی از دست داده ام . درست است که تنهاترین نیستم اما ....بیگانه ترینم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد