من قصه نمی دانم،
من نامه نمی خوانم من آنچه که می دانم،
از عشق تو می دانم من آنچه که می خوانم،
از چشم تو می خوانم من قصه عشقت را،
خوانده ام هزاران بار در خواب و بیداری،
تکرار کنم هر بار من با تو عجین گشتم،
در خلوت و تنهایی از نام تو پر گشتم،
ای شهره به زیبایی من موج رها گشته،
در ساحل تنهایی دنیا همه بر کامت،
ای سرو تماشایی با هر که سخن گفتم،
بیزار از این دل بود این کولی آواره،
خود باعث مشکل بود گفتی که دلت سنگ است،
پر کین سیه رنگ است گفتی دل بیمارت،
با ما به سر جنگ است من قصه آخر را،
از چشم تو میخوانم خواهی که روی زینجا،
این قصه نمی خواهم این قصه آخر را،
تکرار مکن با من حالا تو بگو جانا،
تو سنگدلی یا من؟!!
سلام
نه تو نه اون ...
زمونه است دیگه ....
من با یک واقعیت دیگه از دنیای خودم به روز هستم
---
موفق باشی
دیگه دلی نیست .... که سنگی باشه
افسوس...اینروزها سنگدل بودن خیلی راحت شده....
و راحت دل شکستن...
دلت شاد