از میان مداد رنگی ها ؛ با تامل سفید را برداشت
مرد عاشق تر از همیشه خویش ، باز یک طرح تازه در سر داشت
دختری را کشید توی غبار ؛ روسری سفید روی سرش
دختری را که پشت پنجره ای در خودش بود و چشم بر در داشت
کم کمک طرح رنگ عشق گرفت ، رنگ لبخند لیلی و مجنون
کاغذی ساده که از این به بعد ؛ بوی ابیات هفت پیکر داشت
عکس خود را کشید توی حیاط ؛ شاخه ای گل گرفته در دستش
چشم در چشم ماه می خندید ... در همین جای قصه دختر داشت
بال و پر می گرفت از شادی ... لحظه ای بعد خنده های سلیس
دست هم را گرفته ... اما ... نه !... او فقط در خیال پر پر داشت
مثل پیراهنی تهی از تن ؛ توی خود پوچ پوچ می چرخید
چشم ها... روی صحنه چرخی زد ، مثل دوربین آخرین برداشت
رد پا یی سفید تا دم در ... باد از برف ها گذر می کرد
طرح شد یک تراژدی تلخ ، بوی غم کل صحنه را برداشت
********
صبح ؛ قابی سفید بر دیوار بوی یک عشق محرمانه گرفت
این هم از عشق سهم شاعرهاست ... مرد این را همیشه باور داشت
سلام.
خوبی؟
سال نو مبارک.
امیدوارم که سال خوبی داشته باشی.
اومدم دعوتت کنم.
آخه تولدمه.
یعنی دیروز تولدم بود.
خوشحال میشم شما هم بیای.
خوش باشی و موفق
سلام !
مثل حریر بود ... حریر سفید!
بهت تبریک می گم
مهدی این با بقیه فرق داشت شاید تلخ بود ولی تلخی اش دلچسب بود .
مرسی و شرمنده که دیر اومدم.
۲ بار خوندم و خیلی لذت بردم .
ولی مرد تو قصه ات نباید اینو باور داشته باشه که سهمش از عشق در همین حده ... عشق نباید برای ظهور و حضور محدود باشه من اینجوری دوست ندارم نمی خوام اینو باور کنم.
آخییییی نازی ...
....
روزات برفی عزیزممم
:(
راستی آهنگ وبلاگت یه کوچولو ترسناکه !
مخصوصا الان که تو خونه بزرگمون تنها نشستم ..
...
ولی داره قشنگ میشه ... هوووممم ..
اولش ترسناک بود :)
روزات برفی :X