صدات می کنم صدا که نه ، فریاد
ببین چقدر خرابم ، خراب و بی بنیاد
نه اینکه از تو بخواهم دوباره برگردی
تو آرزوی محالی شدی که رفته به باد
دلم گرفته ، شکسته ، گسسته می فهمی
شبیه بم شده اما نمی شود آباد
و هیچ حرف و حدیثی برام مرهم نیست
به غیر از اینکه تو هم گاه گاهی از من یاد....
چقدر گریه ی پنهانی و نقاب غرور؟
بدون تو همه چی هست غیر ِ یک دل ِ شاد
و عشق و زندگی و سایه بان آرامش
خلاصه هر چه خدا از ازل به انسان داد
اشاره کن به من از دور دست های خیال
که باز پر بکشم سوی تو ، رها ... آزاد
اگر چه با پر زخمی ، بدون ِ اوج و صعود
ولی به شوق تو با گرمی و تب مرداد
اگر دوباره بیایی ، اگر... اگر.... ؟
کدام مسخره ای واژه ی اگر را زاد؟
که من برای ابد در « اگر ... اگر ... » ماندم
و رفت زندگیم توی نا کجا افتاد
بیت سوم واخرت با حال بود!!
ziba bood ziiba
بسه!
تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری
درست مثل این می مونه که
کسی رو که تا حالا ندیدی رو بخوای به خاطر بیاری.
تا هشیاری به طعم مستی نرسی
تا تن ندهی به جان پرستی نرسی
تا در ره عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوی نیست به هستی نرسی
این شعر جواب خانم یا آقای «بسه »بود.
من عاشق نیستم ولی خرده هم به احساس لطیف ات نمی گیرم . فقط می دونم عشق چیزی نیست که هر کسی بتونه درکش کنه.
شاید این عشق شاعرت کرده ... این خوبه.
عشق زمانی واقعا عشقه که رنگ و لعاب دنیا رو تغییر بده و به زندگی جهت مثبت بده.
اینم برای داداش مهدی:
دوش پیری یافتم در گوشهی میخانهئی
در کشیده از شراب نیستی پیمانهئی
گفت درمستان لایعقل بچشم عقل بین
ور خرد داری مکن انکار هر دیوانهئی
گر چه ما بنیاد عمر از باده ویران کردهایم
کی بود گنجی چو ما در کنج هر ویرانهئی
روشنست این کانکه از سودای او در آتشیم
شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانهئی
دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود
کانکه جانی باشدش نشکیبد از جانانهئی
آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست
زانکه او دیدار ننماید بهر بیگانهئی
هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست
هر زمانی کعبهئی برسازد از بتخانهئی
دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر
یا بافسونی رود بر باد یا افسانهئی
حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست
در چنین دامی شده نخجیر آب و دانهئی
راستی اون شعر از غزلیات خواجوی کرمانی بود
:دی