آن روزها من مال یک دنیای بد بودم

می خواستم بهتر شوم ، با او که بد تر بود!

غیر از دلم دارو ندارم را فنا کردم ،

شاید به خود ثابت کنم این دست آخر بود

باید چه می کردم برای کندن از دیروز؟

لیلیِ من از بخت بد هم کور و هم کر بود!

این مجنون بیچاره از وقتی که رسوا شد

چشمان پر شورش همیشه ابری و تر بود

لعنت به این افسانه های پوچ تو خالی

سر در گمی های من از آغوش او سر بود

دنیای او دنیای یک مجنون دیوانه!

با دشتی از آلاله های زرد پرپر بود

کم کم به این باور رسیدم : سرنوشت من

مانند برگی روی دریاها شناور بود!

پایان عمری بی سرانجامی چه بود حاصل؟

ساحل ، زمینی سرد و متروک و محقر بود!

 

نظرات 4 + ارسال نظر
مریم شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 19:10 http://www.hafeze-maryam.blogsky.com/

وبتون عالیه.مخصوصا موزیکش

داریوش رضوان شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 19:31 http://delta-sher.blogfa.com

سلام
استفاده بردم و زیبا بودی
با خواب تازه ای منتظر حضور زیبایت
لطف نظرت منتظرم
ممنون

دکتر گمشده یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 00:13 http://drdarya74.blogsky.com

دق کردم بس که اه وناله کردی پسر جون!!

آیناز یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 01:20

اول سلام
بعدشم چرا انقد نا امیدی؟
اگه بنا به گله کردن باشه من دلم از تو پر تر!!!!!!!!!!!!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد