ولی دوباره عاشقی بی پروبال شدم
دوباره قهرمان ولی شکست خورده ام از او
درون قصه های او همیشه لال می شدم
خودش پری قصه ها درون کاخ عاشقی
ومن برای دیدنش اسیر فال می شدم
همیشه او به مقصدش مثل عقاب می رسد
من نرسیده ام هنوز میوه کال می شدم
تمام زندگی من تجلی گناه می شود
مثل تمام عاشقان چرا محال می شدم؟
دوباره قصه اش تمام شد ولی ببین
که عشق من هوس شده و بی زوال می شدم
حالا رسیده وقت سکوتم به یک کلام
دیگر نمی نویسم و این شعر آخر است
حتی غزل برای دلم می شود تمام
چیزی نمانده جز غزل و این سکوت تلخ
حتی اثر نمی کند این لحظه ها دعام
گفتم که من ترانه هم از بر نمی کنم
آری ، ترانه های دلم می شود حرام
من در پی رها شدن از روزگار بد
این خاطرات کهنه و این حرف های خام
هی بسته بسته می کنم و می فرستمش
بی هیچ قید و شرط و نشانی ، بدون نام
عجیب یاد دردهای زندگیم افتادم
البته درد رو نمی پسندموبه نوعی سرگرمیه زندگیه
یا من اینقدر درد کشیدم که بی حس شدم و خودمو با دردام سرگرم می کنم؟؟
امیدوارم که به من اجازه بدین که لینک وبلاگتون رو در وبلاگم قرار بدم
.نوشتن و تفکر درباره ی درد رو دوست دارم
سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری امیدوارم موفق بشی.
اگر مایلی تبادل لینک کنیم؟
سلام
وبلاگ زیبایی دارین و پر محتوا
موفق باشین در تمامی مراحل زندگی
اگه مایل به تبادل لینک هستین خبرم کنید
بای
الهی شکر
انگار عاقل شدی ودیگه میخوای از این غمنامه دست برداری
خیلی ناز بود خیلی...
شاد باش گلم..