چیزی نمانده جز غزل و این سکوت تلخ

حتی اثر نمی کند این لحظه ها دعام

گفتم که من ترانه هم از بر نمی کنم

آری ، ترانه های دلم می شود حرام

من در پی رها شدن از روزگار بد

این خاطرات کهنه و این حرف های خام

هی بسته بسته می کنم و می فرستمش

 بی هیچ قید و شرط و نشانی ، بدون نام

این واژه های بی سر و ته ، حرف های مفت

این ادعای معرفت و بودن مرام

من لحظه لحظه می دوم و خسته نیستم

اما نمی رسم به همین لحظه های رام

من جان خود به چشم و نگاه تو بسته ام

از قید زنده بودن خود اینچنین رَهام

حالا اسیر خاکم و این آخرین سخن

خوش بوده این جدایی و ایامتان به کام

نظرات 2 + ارسال نظر
دکتر گمشده شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 00:29 http://drdarya74.blogsky.com

عجبا واسه بعد اسیر خاک شدنتم کلی اه وناله نوشتی!!

؟؟ دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 00:40 http://www.qqqq.blogsky.com

سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دلم برات تنگ شده بود.



چه شعر خوووووووووووووووشگلییییییییی

دلم واسه شعرات هم تنگ شده بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد