چیزی نمانده جز غزل و این سکوت تلخ
حتی اثر نمی کند این لحظه ها دعام
گفتم که من ترانه هم از بر نمی کنم
آری ، ترانه های دلم می شود حرام
من در پی رها شدن از روزگار بد
این خاطرات کهنه و این حرف های خام
هی بسته بسته می کنم و می فرستمش
بی هیچ قید و شرط و نشانی ، بدون نام
این واژه های بی سر و ته ، حرف های مفت
این ادعای معرفت و بودن مرام
من لحظه لحظه می دوم و خسته نیستم
اما نمی رسم به همین لحظه های رام
من جان خود به چشم و نگاه تو بسته ام
از قید زنده بودن خود اینچنین رَهام
حالا اسیر خاکم و این آخرین سخن
خوش بوده این جدایی و ایامتان به کام
عجبا واسه بعد اسیر خاک شدنتم کلی اه وناله نوشتی!!
سلام


سلام
سلام
سلام
سلام
سلام
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
دلم برات تنگ شده بود.
چه شعر خوووووووووووووووشگلییییییییی
دلم واسه شعرات هم تنگ شده بود