نگاه خسته‌اش پر بود از یک آسمان باران

و حتی دستهایش مثل هر شب بوی باران داد

و چشمانم از او پرسید:«تا کی؟» گفت:تا هستم

و من دیدم جوابی سخت مشکل را چه آسان داد

دوباره غربت چشمان بغض‌آلود

به پاس اشتیاق من پیامی از زمستان داد

به پاس بوسه‌ی گرمی که بخشیدم به دستانش

به باغ سینه‌ام یک کاسه اشک از جنس ایمان داد

نمازش را میان اشکهایش خواند و بعد از آن

نوازشهای دستش را به شب بوهای گلدان داد

به او گفتم: چرا باید عبادت کرد با گریه؟

به نرمی گفت:چون باید به باغ عشق، باران داد

دوباره در حریم قلب من، خورشید آرامش

به عمر پوچ آدم برفی تردید، پایان داد

و من تقدیم کردم شعرهایم را به دستانش

به دست آنکه ایمانش به شعر مرده‌ام جان داد

نظرات 6 + ارسال نظر
دکتر گمشده شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 00:46 http://drdarya74.blogsky.com

چرا باید عبادت کرد با گریه؟
چون باید به باغ عشق باران داد
جالب بود

[ بدون نام ] دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 00:13

[ بدون نام ] دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 00:14

خیلی پر رویی !!!!!!!!!!!!!!!

[ بدون نام ] چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 12:39

من پر رو.من پست .من نا مرد. من بدترین آدم دنیا.
تو چی هستی؟؟؟؟
چه کسی همه چیزا نابود کرد ۱ شبه؟؟؟
چه کسی چه کسی را گذاشت و رفت؟؟؟
من که تا آخرش موندم و خواهم موند.

مهراوه چهارشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 15:12 http://teratoma.blogsky.com

زیبا می نویسید
اجازه هست این شعر در وبلاگ من لینک بشه؟

ماهی خانوم جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 17:51

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387 ساعت 00:14
خیلی پر رویی !!!!!!!!!!!!!!!

خیلی دلم می خواد بدونم این کامنت رو کی گذاشته؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد