نگاه خستهاش پر بود از یک آسمان باران
و حتی دستهایش مثل هر شب بوی باران داد
و چشمانم از او پرسید:«تا کی؟» گفت:تا هستم
و من دیدم جوابی سخت مشکل را چه آسان داد
دوباره غربت چشمان بغضآلود
به پاس اشتیاق من پیامی از زمستان داد
به پاس بوسهی گرمی که بخشیدم به دستانش
به باغ سینهام یک کاسه اشک از جنس ایمان داد
نمازش را میان اشکهایش خواند و بعد از آن
نوازشهای دستش را به شب بوهای گلدان داد
به او گفتم: چرا باید عبادت کرد با گریه؟
به نرمی گفت:چون باید به باغ عشق، باران داد
دوباره در حریم قلب من، خورشید آرامش
به عمر پوچ آدم برفی تردید، پایان داد
و من تقدیم کردم شعرهایم را به دستانش
به دست آنکه ایمانش به شعر مردهام جان داد
چرا باید عبادت کرد با گریه؟
چون باید به باغ عشق باران داد
جالب بود
خیلی پر رویی !!!!!!!!!!!!!!!
تو چی هستی؟؟؟؟
چه کسی همه چیزا نابود کرد ۱ شبه؟؟؟
چه کسی چه کسی را گذاشت و رفت؟؟؟
من که تا آخرش موندم و خواهم موند.
زیبا می نویسید
اجازه هست این شعر در وبلاگ من لینک بشه؟
دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387 ساعت 00:14

خیلی پر رویی !!!!!!!!!!!!!!!
خیلی دلم می خواد بدونم این کامنت رو کی گذاشته؟