امشب بیا بنویس شعرآخرینم را
نه نمی شود که شاد بود و زیست
توی این زمانه ای که درد
در وجود ساده ام همیشگی شده ست
نه نمی شود که شاد بود و زیست
در زمانه ای که روح و جسم من
به حضور یک دو روزه ای خوش ست
و تمام حرف های در گلو شکسته را
فرصت
رها شدن
ز قید و بند بغض نیست
نه نمی شود که شاد بود و زیست
در زمانه ای که دست های سرد من
تا میان دست های گرم او رها شدند
وقت رفتنش رسید
در زمانه ای که حرف های پر امید او
هرگز ازدحام اشک های جاری مرا ندید
نه نمی شود که شاد بود و زیست
آه . . . یک نفر برای من خدا شده ست
و همیشه مثل یک خدا ز من رها و دور
من نهیب می زنم به خود که
اندکی صبور
و نمی شود ، نمی شود ، صبور زیست
در زمانه ای که عادت همیشگی ست
این شمردن پر از ملال روزها
و بهانه ای برای بودنت کنار من
که بهای آن گذشتن از تمام زندگی ست
نه نمی شود که شاد بود و زیست
ـــ نه! نمیشود . . . ببین دوباره گریه ام گرفت
گریه ، گریه ، گریه هم دوای درد نیست
باز هم بهانه ای برای زندگی
تا بیایی باز می شود به ابن بهانه زیست
قشنگ بود
دنیای عشق دنیای وارونه است که عکس هرچیزی تو دنیای عادیه الیته این نظر منه
shabangahan chon mahi dar ab dar tasvire to
aram migiram
liken haghighate fasele
chon shab pare ee bar ab gahvare khiale mara lahze ee chand milarzanad
akhe adam mahi ro ghophl mikone
?
akhe mahi koja boood ???
سعی کنید توی کامنتتون به فارسی بنویسیدش!