من سعی می کنم ننویسم ولی شما
وادار می کنیدم از این حس رها شوم
اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟
میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم
هی گیر می دهید که از غصه ها نگو
مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم
با شعر هایتان ، پر از بوی سیب و عشق
مجبور می کنیدم از این پس حوا شوم
گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی
باید به چشم های خودم مبتلا شوم
این آینه همیشه به من گیر می دهد
با قهوه های تلخ شما آشنا شوم
دستم که می رود به قلم ضعف می کنم
بگذار آن گریخته در انزوا شوم
لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من
نگذار مثل حس شما بی ریا شوم
من سعی می کنم ننویسم ولی شما
هی سعی می کنید که مثل شما شوم
من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست
این هم سند که با همه بی ادعا شوم
واااااااااااااااااااای
این قدیمی ترین وبلاگیه که تا حالا دیدم. خوش به حالت. یعنی یه روز وبلاگ من ۵ ساله می شه؟؟؟؟
دارم مطلباتو می خونم. قلمت زیباست.
به من هم سر بزنی افتخار دادی قدیمی
boro be enzeva be darak
سلام خیلی قشنگه. از کیه؟
مرسی
از........ خودم:)
همیشه نوشته هاتون حرفهای جدیدی واسه گفتن داشت .طرز فکرتون رو می پسندیدم... این یکی گم کردن وزن که خیلی از نوشته هاتون داشت رو نداره ..تقریبا بی نقص... عالیه... تبریک
هیچی نمی تونم بگم جز تشکر...
مرسی...
همین که از گذشته خلاص شدی، درکی فوق العاده به تو دست می دهد و تو از آینده
نیزرها هستی.