خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من 

من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من
آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من
  

 

پ.ن:این شعر از من نیست اما خوشحال می شم بدونم از کیه..

نظرات 3 + ارسال نظر
مهسا چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1388 ساعت 22:37 http://qqqq.blohsky.com

دلم برات تنگ شد اومدم اینجا ببینمت . تو که بی معرفتی این کارا برات بی معنی ه .
یه آفف ی یه کامنتی چیزی بذار از خودت برام بگو ببینم کجایی چه می کنی در چه حالی ؟

راستی آبیته ؟‌
اون بالای وبلاگت فکر کنم یه را جا انداختی ... من آن خنجر به پهلویم که دردم «را» نمی گویم ....
البته می دونم به من ربط نداره .
فونتت هم خیلی ریزه چشمم درد گرفت !‌بابا به فکر ما پیر زنا هم باش که چشم و چار درست درمون نداریم !
هر جا هستی شاد باشی.

آتنا پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:49 http://softmoon.blogfa.com

تو که هستی
انگار کودکی روی سینه همه آدمها ، قلب صورتی کشیده است ..
با دستانت که بازی میکنی ، شکل دوستت دارم حک می شود لای انگشتانت !
حرف که میزنی هیچ صدایی گفته هایت را خدشه دار نمیکند ..
بودن تو ؛ تبانی ثانیه هاست !
که برای تو بگذرند ..
که میگذرند و عاشق ترم میکنند ..
قشنگ بود ..مثل همیشه !

مهراوه جمعه 11 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:49

خیلی قشنگه... شاعرش کیه؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد