خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
من خستهام! طلوع کن امشب برای من
میریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من
پ.ن:این شعر از من نیست اما خوشحال می شم بدونم از کیه..
دلم برات تنگ شد اومدم اینجا ببینمت . تو که بی معرفتی این کارا برات بی معنی ه .

یه آفف ی یه کامنتی چیزی بذار از خودت برام بگو ببینم کجایی چه می کنی در چه حالی ؟
راستی آبیته ؟
اون بالای وبلاگت فکر کنم یه را جا انداختی ... من آن خنجر به پهلویم که دردم «را» نمی گویم ....
البته می دونم به من ربط نداره .
فونتت هم خیلی ریزه چشمم درد گرفت !بابا به فکر ما پیر زنا هم باش که چشم و چار درست درمون نداریم !
هر جا هستی شاد باشی.
تو که هستی
انگار کودکی روی سینه همه آدمها ، قلب صورتی کشیده است ..
با دستانت که بازی میکنی ، شکل دوستت دارم حک می شود لای انگشتانت !
حرف که میزنی هیچ صدایی گفته هایت را خدشه دار نمیکند ..
بودن تو ؛ تبانی ثانیه هاست !
که برای تو بگذرند ..
که میگذرند و عاشق ترم میکنند ..
قشنگ بود ..مثل همیشه !
خیلی قشنگه... شاعرش کیه؟