قلمم بهانه نوشتن میگیرد، چشم میبندم و مینویسم ....
....
...
..فایده ای ندارد، همان حرف های تکراریست
تو....
عشق....
درد....
من آدم بشو نیستم انگار!
خسته ام....
این روزها کمتر مینویسم که حرفهای تکراری نشنوید!
درد همان درد است و دل همان دل!
همین روزها ویران میشوند انگار هر دویشان!
هر روز دلم بهانه میگیرد و چند دسته نرگس میخرم،
خانه ام پر شده از نرگس های خشک شده
آخرای فصلشان است
مثل من .... آخرای فصلم است
نیاز به طبیب و دلداری نیست!
خودم بهتر از هر کسی میبینم و میدانم!
آن قدر با تو در تنهاییهای خیالم همدم شدم که دیگر حرف هیچ هم صحبتی را نمی فههم .
من غرق در خیالات خویش به تو پناه می برم ، اما خیال تو هم از من می گریزد ...
مدیریت بحران ...
روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند, ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد. یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید. دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود. مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم..