من تو رو اشتباهی گرفتم!

با کسی که همه زندگیمه ! ...

با کسی که مثِ یه نوازش

توی آرامش ِ من سهیمه ...

من تو رو اشتباهی گرفتم ..

توی اون کوچه های مه آلود..

حال ِ من مثلِ تصویر ِ برکه ..

لحظه ی کوچ ِ مرغابیا بود....

من مریضت شدم زیر ِ بارون...

رفتن و از کی آغاز کردی ؟

مشتمو باز کردم ببینیــم !

مثل ِ پروانه پرواز کردی !

من تو رو اشتباهی گرفتم ..

مثل یه شاخه از صخره ای سرد

که نجاتم نداد از سقوط و ..

هی ترک خورد و.. زخمی ترم کرد... 

 

 

پ.ن:  اجرا خواهد شد به زودی در آلبوم من تو را اشتباه گرفتم از سعید مدرس

نظرات 2 + ارسال نظر
دلارا شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 00:11 http://dely21.blogsky.com

سلام تنهای مهربون

قشنگ مینویسی اما غم تو دلت اذابم میده چون میفهممت

امیدوارم احساس قشنگت مال کسی شه که فدر بدونه.

میام پیشت باز

خلوت دل یکشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 22:33 http://khalvated.blogsky.com

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من نبودم این کاروانسرا بود.

پی اش را من نکندم..

بنایش را من بالا نبردم..

دیوارش را من نچیدم..

من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته..

و دیدم که هزار حجره دارد .

و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود.

و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من اما صاحبش نیستم..

صاحب این کاروانسرا هم اوست.

کلیدش را به من نمی دهد..

درها را خودش می بندند..

خودش باز می کند..

اختیارداری اش با اوست. اجازه ی همه چیز..

قلبم کاروانسرایی قدیمی است .

همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند...

هیچ کس نمی تواند بماند ..

که مسافرخانه جای ماندن نیست.

می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود..

خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد...

می آمد و می ماند و زندگی می کرد..

سال های سال شاید..

هر بار که مسافری می آید..

کاروانسرا را چراغان می کنم .

و روغن دان قندیل ها را پر از عشق...

هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم .

که مسافر برای رفتن آمده است..

نمی گذارد ، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود...

بیرونش می برد ، بیرونش می کند.

و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریَم.

غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد...

همه جا را برای خودش می خواهد...

همه ی حجره ها را خالی خالی . . .

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود.

با صلابت و سنگین و سخت...

آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت ...

و آن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد...

کاروانسرا ویران خواهد شد.

آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد