باز دیشب به تو اندیشیدم

تا سحر با دل خود میگفتم: تو چه عاشق بودی

تو که با ان همه درد

تو که با ان همه غم

باز دیشب به تو اندیشیدم

یاد تو در دل من مهمان بود

تا سحرگاه بخود پیچیدم

و به چشمان تو اندیشیدم

با خودم میگفتم:چشم تو دریا بود

که به هر باغچه ای جان میداد

و زمانی که زمین تشنه ی روئیدن بود

چشم تو وعده ی باران می داد

باز دیشب به تو اندیشیدم

شب بارانی من چه شب خاطره انگیزی بود

که تو بودی و دگر هیچ نبود

نظرات 2 + ارسال نظر
رویا نشین یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 19:13

خیلی جالب بود. مدتها بود که از خوندن یه شعر اینقدر لذت نبرده بوم.

خ چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:11 http://khalvated.blogsky.com

جالب

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد