باز دیشب به تو اندیشیدم
تا سحر با دل خود میگفتم: تو چه عاشق بودی
تو که با ان همه درد
تو که با ان همه غم
باز دیشب به تو اندیشیدم
یاد تو در دل من مهمان بود
تا سحرگاه بخود پیچیدم
و به چشمان تو اندیشیدم
با خودم میگفتم:چشم تو دریا بود
که به هر باغچه ای جان میداد
و زمانی که زمین تشنه ی روئیدن بود
چشم تو وعده ی باران می داد
باز دیشب به تو اندیشیدم
شب بارانی من چه شب خاطره انگیزی بود
که تو بودی و دگر هیچ نبود
خیلی جالب بود. مدتها بود که از خوندن یه شعر اینقدر لذت نبرده بوم.

جالب