من پذیرفتم شکست خویش را

 پندهای عقل دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 این دل درد آشنا دیوانه است

 

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی برخوردهای سرد را 

نظرات 1 + ارسال نظر
باران سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 22:40

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد