رها کمی کدر شده مثل همیشه نیست
مثل ستاره های دلش رنگ شیشه نیست
قلبش نمی زند ! به گمانم که مرده است
این مثل قصه های خودش یک کلیشه نیست
دارد کنار پنجره هی آه می کشد
از چشمه های اشک خودش کار می کشد
با حلقه های خسته ی این دودهای داغ
بین خودش و آینه دیوار می کشد
هی میزند به این درو آن در که پا شود
از این طلسم لعنتی بد جدا شود
بود و نبود او به کسی بر نمی خورد
می خواهد از ادامه ی بودن رها شود
می ترسم از تداوم این حس که خسته است
در چشم های قهوه ایش غم نشسته است
مثل درخت خشک و اسیری و که ریشه اش
مرده ست و ساقه هاش یکا یک شکسته است
بهانه، کمی کدر شده ، نه ... عادلانه نیست
از زندگی ، حیات ... نه اصلا نشانه نیست
شرمنده ام ادامه ی این شعر منتفی ست
باور کنید مرده و این ها بهانه نیست
میتونم تنها بودن یه آدم رو باور کنم اما تنهاترین یکمی باورش سخته!!!