فکر می‌کردم تو همان سه نقطه‌ی زندگی منی که نه تمام می‌شوی و نه می‌مانی
اما اشتباه می‌کردم، نقطه اول که را می‌خواهم شروع کنم، نقطه بگذارم که تمام شود، می‌شود نقطه‌ی تو... تویی که اسمت بی نقطه شروع شد و تمام نمی‌شود در من!
و بعد هم که می‌بینی جای نقطه‌های دوستت دارم را باید مرتب کنم
جلوتر می‌روم، می‌ماند نقطه‌های کجایی، دلتنگم، ببخش، بخشیده نمی‌شوی، نمی‌خواهی بخشیده شوی؟
بگذریم تو فقط ببخش و بمان...
تو خودت خوب یادت نمانده لابد، که چطور مرا به نقطه‌ها میخکوب کرده بودی، من بی تو کم آورده بودم زندگی را...و مرا محکم بغل کردی و چسباندی به نقطه‌های اسمت، روحت، تنت...
حواست که هست آن روزها، مرا چطور چسباندی بغل نقطه‌ی همه حدیث وفا و عشق، حتی برای آ که نقطه نداشت هم نقطه چین درست کردی...
حواست هست من هی فرار کردم، بهانه روی مرا آوردی که از نقطه چین هم گذشته و یادت نمی‌آید و پس بهتر است باشم...
حواست هست یا نه نمی‌دانم، اما من گفتم شروع نکن...
تو،‌آمدی و شروع کردی/ من،‌ماندم و ادامه دادم/ تو،‌خواستی و رفتی/ من... من هنوز هم در این سه نقطه‌ها مانده‌ام بی‌اختیار...

-حواست هم نباشد، بی نقطه، بی بهانه دوستت دارم-

نقطه‌هایی که تمام تار و پود زندگی‌ام شده‌اند، کمتر یا بیشتر شاید اما همه این نقطه ها برای این است که تو را کم دارم
حواسم هست قرار بود گاهی دلتنگت شوم... گاهی... این گاهی زود می‌رسد و دیر می‌رود...
                                   –بین خودمان بماند، نمی‌رود- 

حواست هست اصلا مهم نیست که تو با کس دیگری قهوه‌ات را شریک شوی...
مهم هم نیست آخرین بار که به من قول دادی بستنی رنگی مهمانم شوی، نرسید...
نه اصلا مهم نیست...
حواسم هست که من بشوم همان گاهی....همان گاهی... همان گاهی که گفته بودم.. می‌شود ولی کم می‌شود
حواسم هست تمام اتاقم طعم پرتقال و انار می‌دهد ، از وقتی تو مرا بوسیده‌ای و بعد از آن من هیچ انار و پرتقالی بی تو و اختیارت نخورده‌ام...
حواسم هست، امتداد دست تو روی گردنم، مرا آفرید وسط بهشت...
حواسم هست امروز باران نبارد هم من تو را دیده‌ام، قبل از ماشین‌ها، قبل از اتوبان بابایی، قبل از دیوار پشت سر...
این یکی را تو حواست باشد:
تو را من چشم در راهم...من از یادت نمی‌کاهم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد