باید نامهای بنویسم، اگر چه دور، اگرچه دیر، باید نامهای بنویسم... باید بدانی چقدر دلم بهانه جو شده، بهانه گیر شده، بهانه میکند تورا...
هیچ کس هم نداند، تو باید بدانی دلم تو را بهانه میکند فقط
باید نامهای بنویسم بی ابهام، برای تو که نه مال من هستی، نه مال خودت، نه مال باران آن پاییز و نه بهار امسال...
باید بدانی تو زندگی را، بهار را، باران را، خنده را، بوسه را، آغوش را از من گرفتی و بخشیدی
به همین راحتی.. بخشیدی
نه از من اجازه گرفتی، نه از خاطراتمان، نه از عکسهای قدیمی روی دیوار، نه از دست نوشتههای کم و زیاد من برای خودت، نه از یادگاریهای روی میزت... نه تو اصلا اجازه نگرفتی، من به تو حق داده بودم و تو حقت را گرفته بودی، نه از من، از دنیایی که فکر میکردی حقت بوده و خواهد بود...
آری... بخشیدی
و من در این بخشیدن تو تمام شدم، و نماند چیزی از من دیگر
باید نامهای بنویسم، باید برایت بگویم، حرفی هم نمانده، وقتی من تمام شده باشم و تو با تمام من شروع شده باشی، حرفی هم نمیماند، باید به دعای خیری که میخواهم بدرقه راهت کنم فکر کنم و نمیتوانم...
نه اینکه دعا ندانم، یا دعای خیر برای تو نتوانم، نه، فقط اینکه قرار باشد این دعا بدرقه راهت باشد و بعد تمام شود را نمیتوانم
باید نامهای بنویسم، همین روزها باید نوشته باشم، من خالیام، من پر شدهام از پوچی... نه اینکه من نباشم، من کسی را نداشته باشم، من دوستی نداشته باشم مهربانتر از تو، نه اینکه من مادری نداشته باشم همیشه به یادم، نه اینکه من تنها باشم، نه... اما میبینی تو را کم دارم...
همین چند حرفی که میشود تو را کم دارم
باید نامهای بنویسم باید رفتن را تصویر کنم، رفتن نه از جنس گم شدن تو و یا کمرنگ شدن من، رفتن برای اینکه بدانی نباید بروی... نشاید بروی...
باید نامهای بنویسم تا این دیدارهای آخر خوب یادت بماند، برای اینکه فکر نکنی فراموشی گرفتهای
این دیدارهای نیمه عاشقانه یادت باشد، که یک طرفش منِ عاشق بودم و طرف دیگرش توی غایب...
این دیدارهای نیمه عاشقانه تا خداحافظی، تا انکار هر چه من بوده ، هر چه من هست، هر چه من خواهد بود، یادت بماند...
چیزی نمانده، کمتر از انگشتان دستهایم، نه؛ دستهایت... کمتر از انگشتان دستهایت با همان سردی.. فرصت خداحافظی مانده برایم
همین روزها مانده، همین مرداد، همین شهریور، مهر که مهربان نبوده، آبان است و تجدید خاطره، آذر و دی که من عاشق شدم... بهمن و عید هم شاید نیایند...
قبل از آنکه تولد من بیاید و تو یادت برود، آیا تو را تمام کردهام باز؟
این دیدارهای نیمه عاشقانه یادت نرود، روزهایی که هی میآیند و من خدا را خط میزنم.. روزهایی که میآیند و من به جای خودم، ناز تو را میکشم... به جای تو، خودم را پاک میکنم!
روزهایی که تابستان بود، که هست... هوا گرم بود و تو سرد!
انگار با خدا لج کرده باشی، جای فصلهایش را برایم عوض میکنی
راستی اگر این دیدارهای آخر هم یادت نماند، حداقل نمیخندی به دل من، به بهانههای دیدنت... به هزار بهانههای هر روز صبح... به شمردن ماشینها...
به نوشته روی دیوارها، به صبح سلام، آغاز زندگی،به ظهر، ناهار، به شب، آغاز دلتنگی...
باید نامهای بنویسم، نامهام مخاطب دارد، تو دارد، پاکت دارد، رنگی، تمبر دارد،تمام خاطرات کودکی،اما آدرس ندارد...
حالا تو بگو من چه کنم؟
خیلی زیبا بود...
دعای باران چرا؟؟
دعای عشق بخوان
این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین
خدایا کمی عشق ببار...
خیلی زیبا بود...
دعای باران چرا؟؟
دعای عشق بخوان
این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین
خدایا کمی عشق ببار...