دلـــــم یک قلم خواسته و یک کاغذ
یک پست نوشته از همه آنچه که دو ماهه و چندی است بر من و دلم گذشته
گفتم دلـــم....
چقدر سخت است وقتی باید مشتی حرف را نگه داری تا همیشه توی دلت و هیـــــچ محرمی هم نداری برای گفتنش!
و خدا محرم ترینم بود و هست....
محرمی که نه سرزنشت میکند وقت اشتباه
نه رازت را فاش میکند و نه دلت را رسوا!
فقط میشنود....
و من میگفتم تا بشنود.... اصلاً حسابم با خدا بود و نه دیگر هیچ کس و هیچ چیز
منتظر معجزه اش بودم با ترس!
میترسیدم اصرار کنم، امتحانی سخت پیش رویم باشد
می ترسیدم دم بزنم مبادا گمان کند راضی به رضایش نیستم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد