در امتحانی افتاده ام، کمر شکن!
میان آنچه من دوست دارم و تــــو دوست
نداری
من به چشم دل می بینم و تــــــو به چشم خدا بودنت
من هوس میکنم .....
تــــــو خدایی میکنی
من بغض میکنم .... تـــــو ناامیدانه نگاهم میکنی
من
زبان گلایه ام را در دهان میچرخانم .... تــــو دلت میگیرد مبادا صدایی از هنجره ام
بیرون آید و یادم برود تویی که مصلحت میدانی
من هنوز یادم نرفته .... یادم نرفته
تـــــویی که خدای منی
یادم نرفته تــــویی که خیلی خوبتر از من میدانی،
تویـــی که مصلحت دانی و من هیچ ندانم!
میبینی....
التماس چشمهایم میکنم
نبارند! نبارند که تو گمان نکنی ایمانم را به احساسم فروخته ام!
نمیدانم سبک شده ام یا سنگین
در تهاجم تلخکامیهای روزگار
تمام آرزوهایم یک به یک رنگ باختند
دیگر به کدامین آرزو دل خوش کنم و بگویم مصلحت این بود
تا کی با افیون ( مصلحت این بود) خود را بفریبم
دیگر آرزویی نمانده و مصلحتها همه رنگ باخته اند
و چه دردی است درد بی آرزویی