نوشتم پیدایت نیست خبری بده، نگرانت هستم. نوشت نگرانم نباش از یک جایی به بعد آدم یاد می گیرد با زخمهایش بسازد. با آدمها بسازد. با دوست و دشمنش بسازد، با مرد و نامردش بسازد. با خاطراتش حتی، بسازد. از یک جایی به بعد یاد میگیرد آدم دست بیندازد دور گردن خودش، دور گردن زندگی با زندگی آشتی کند با خودش مهربان شود. از یک جایی به بعد یاد می گیرد زمین خوردن و بلند شدن را، اینکه موقع بلند شدن دستش به زانوی خودش باشد نه شانهء دیگری. یاد می گیرد خودش را گول بزند هی تکرار کند این هم می گذرد. از روز اول که آدم بلد نیست این سازش را . بلد نیست سنگ باشد تحمل کند دم نزند کم کم یاد می گیرد، بلد می شود. نگرانم نباش بلد شده ام من....
مسیر زندگیم را تار و پر پیچ نوشتند
و سهم مرا همیشه از همه هیچ نوشتند
مرا خیال رسیدن به تو خوش بود که آن هم
زمن گرفته شد و جای توهیچ نوشتند
بیا و خاطر خود را ز رویای من برگیر
که مجموع خاطرات مرا نیز تهی و هیچ نوشتند
بیا و محاکمه کن مرا به جرم عشق و جنون
نگو که سهم مرا از مجازات هم هیچ نوشتند