ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن، بزرگترین ترسیست که بشریت با آن در جنگ است. ترسش بیشتر از گم کردن مادر در سوپرمارکت بزرگ، بیشتر از ریختن شربت آلبالوی خنک روی ملحفه سفید، بلکه بیشتر از شکستن قوری چای پیش از آمدن مهمانهاست.
ترسهای بچگی به غایت وحشتناکتر از دوران بلوغ است، کودکی را میشد با کتک سر کرد، اضافه تنبیه سَرسَری به خاطر دیسیپلینهای به جا مانده از کودکی مادر و اصلا وعدهای بدون شام خوابیدن. صبح همه جیز فراموش میشد، بزرگسالی اینطور نیست. قلبت سوراخ میشود، فریاد میکنی اما صدایت را آنکس که باید نمیشنود. دوستت دارمهایی که رنگ و بوی منطق و معاش میگیرند و پتکهایی که به سر دیگری خرد میکنی تا شاید یکی از آنها به قصد تو نیاید. ترسها میایند و مینشیند در آینهها. دیگر شکستن شیشه و ریختن شربت روی ملحفه تخت ترسناک نیست؛ ترسناک مواجه شدن با تصمیمات است، ترسناک مواجه شدن با این حجم از زندگی بهم ریخته دهشتناکیست که جلوی رویت فریاد هل من مبارز میکشد.
مدتهاست میدوم بیآنکه به پشت نگاه کنم، مدتهاست میدوم بیآنکه حتی به جلو نگاه کنم. ترس از آنچه پیش میاید و ترس از آنچه به خاطر حماقت من پیش آمده. ترس از همه چیز و همه کس و در نهایت ترس از اینکه اگر تنهایم بگذارند باز و بروند. ترس بد است، ترس وحشتناک است اما نترسیدن چه بد که ما هیچ بلدش نبودیم؟