دلم می خواست می تونستم ببینمش....

دلم می خواست درکم کنند که من چه حسی دارم..

دلم می خواست تمام دنیا رو بهش هدیه می دادم......

دلم می خواست که بتونم برای همیشه در کنارش باشم...

دلم می خواست به  رویاهای خودم می رسیدم......

دلم می خواست که به همه بگم که چقدر به فکرش هستم...

میدونم که این نوشته ها رو می خونه

فقط دلم می خواست که بدونه که من نمیتونم ببینمش

من حاضرم تمام زندگییم را بدم  به قیمت دیدن تو با تو بودن حتی ۱ لحظه

یک نفر...

 یک جایی...

تمام رویاهایش به لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس می کنه که زندگی واقعا؛ با ارزشه

پس هرگاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطر داشته باش

یک نفر..

یک جایی..

در حال فکر کردن به توست.

از پس این روزهای تلخ روزی هست

روزی که نمی‌دانی چگونه فرا می‌رسد

   از کجا می‌آید

  چگونه تو را می‌یابد

در ظلماتی چنین بی روزن

که نامت حتی

وانهاده تو را

       رفته است.


مهربان من...

آسمان تپش های قلبش را می بارد.گویی عاشق شده است.خورشید را در بر گفته اند این ابرهای سیاه.

میگویند آسمان عاشق خورشید شده است...

من نمیدانم.تنها می بینم که هم عاشق زیباست هم معشوق...

و باریدن عشق از آن دو هم زیباتر.

آسمان دل من هم می بارد,برای تو مهربان من...برای تو

تو خورشید منی مهربانم...خورشید من


آمدی ساکت و آرام ؛ بی آنکه بدانم در وجودم خانه کردی
شیرین بی آنکه بدانم....خواستی آنگونه که خواستم ؛بودی آنگونه که خواستم
یاد تو هر شب ؛ هر روز ؛هر لحظه در من خاطره گسترانیده
آنگونه که فکر نبودنت برایم پرتگاهی مهیب است!!!!و هر لحظه تو را حس می کنم...
اما این حس بودنت در قلبم می باشد...با هجی کردن هر حرف از نامت قلبم درد میگرد
آنگونه که درد بی تو بودن مرا میشکند