زیررنگ شب در همین سر زمین  ، آنجا که روز نیست
آنجا که سقف بلند سیمانی ربوده آفتاب را
قلب ها هنوز میتپند
آنجا که نوای مرغ سحر تیر خلاص یار اوست
باز هم قلبش میتپد
برترین اشک ، برترین درد ، برترین زجه ، همه را زیر رنگ شب باید یافت
آنجا که ، رنگی نیست ، چشمی نیست ،لطافت صورتی نیست ،عطر خوش اندامی نیست
تنهاییست  و رنج ، وفاست و بوی خاک
خاطره ها خورشید سحر ، رویای رهایی ماهتاب شب !
آرزو هایی که برای فروش نیست !
چهره ای از عشق با لمس ستاره روی  دیوار


ما در جستجوی بهترین هاییم
دلیل بودن ما  یافتن بهترین هاست !
عشق به ماندن به خاطر بهترین هاست
ما  ، معنایی میخواهیم که نداریم
کاش بهترین واژه ها جاودان شود
عشق !
این واژه کاش در روزمرگی گم نشود
ای کاش ............
یادمان رفت بگوییم
ما با آرزو زنده ایم
آرزو ها را نکشیم ، آرزومندان را تحقیر نکنیم !
 آرزو مقدس است
زندانی زندان دنیا ، یک قدیس عزیز است
آزاده فرشته است ، زندانی انسان است
هر نگاهی که به امتداد زمان خیره شده نشان یک آرزوست
هر ای کاش که تلفظ بشود ، یعنی یک آرزو هست
ای کاش آرزو ها بی پایان شوند
ما آدم ها .....
می آییم تا آرزو کنیم ، میرویم تا به آرزو برسیم ، میمیریم چون به آرزو میرسیم  
چه کسی میگوید : میدانیم چه آرزویی داریم
آرزو ها گاه در منتهای وجدان ما گم میشوند !
چه حادثه تلخی !
گاه وجدان ما آنقدر سیاه میشود  که نور عشق را در منتهایش گم میکنیم
وقتی عشقت را پیدا کنی ، مرگ میمیرد !
میتوان در کنار آرزو ، هم آغوش با او تا ابد آرمید !
عشق گل نیست ، پژمرده نمیشود
عشق آفتاب نیست ، غروب  پیام آور مرگش نیست
عشق مهتاب نیست ، طلوع قاتلش باشد !
عشق فصل نیست ، تغییر کند
عشق ثانیه نیست
عشق – چیز – نیست
اصلا عشق واژه نیست ، عشق ، عشق هم نیست !
عشق یعنی هیچ
عشق یعنی نگفتن ، عشق یعنی خاموشی
عشق یعنی سکوت، عشق یعنی نگاه
عشق یعنی با دو چشم  بسته  دیدن
عشق یعنی برتر از بودن
عشق یعنی  از فنا سواری گرفتن
عشق یعنی مرگ را کشتن
عشق یعنی به‌ آرزوی دیرین انسان رسیدن
عشق یعنی جاودان شدن
عشق یعنی بی خیال رای  همسایه شدن


دلم هوای تو دارد.

دلم هوای دویدن میان دستانت

دلم هوای هق هق گریه میان آغوشت.

دلم هوای بوی تو دارد

تویی

    که رفته ای از چشم و

من... ........          در انتظار هنوز.

تو در کجای زمانی؟

تو در کدام زمینی؟

    که ...

این چنین ز تو دورم

               ترا نمی بینم؟

 

نه از تو هیچ خبر میرسد

                      نه پیغامی.

چگونه می شود

این سان گذشت و برد از یاد؟

چگونه می شود ای دوست

    این چنین باشی؟

نه باورم که چنان بوده ای

                      چنین باشی.

              *

دلم هوای تو دارد.

به هر دیار که هستی

به هر که پیوستی

             بیا کنون.

بیا ...

به پاس ان همه خوبی

           - که در تو می دانم.

به پاس ان همه عشقی

            - که در دلم بر جاست.

"زهره میهن"



و زیباترین کلام من سخنیست که هنوز به تو نگفته ام!
 
« اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود؛ همین کافیست که وقتی به آن ستاره نگاه می کند ؛ خوشبخت باشد. چنین کسی با خود می گوید: گل من در یکی از این ستاره هاست... »

قسمتی از کتاب شازده کوچولو؛ نوشته سر آنتوان دو سنت اگزوپری


بی وفای من
وقتی دلم می گیره، وقتی دلم برات تنگ میشه، وقتی اونقدر اشک توی چشمام جمع شده که همه جا رو بارونی می بینم
آره، مثله حالا
دلمو خوش می کنم، به یاده تو....
به فکر تو........
می برم اون بالاها، خیلی بالا
جایی که هیچ کسی نیس، جز یاده تو
به خودم میگم، عاشقشم؟
چی بگم، دروغ بگم، یا که نه؟ سکوت کنم
تو خیالای خودم، بدجوری اضطراب دارم
نگرانم، پریشون... منتظره یه فرصتم
چی میشه؟ چیکار میشه؟ اصلا چرا طوری بشه؟
کاشکی می شد که همش، یه خواب باشه، رویا باشه
می دونم، خوب می دونی، عاشقتم، همین و بس
وقتی دلم می گیره، من با خدا، حرف می زنم
فقط از خدا میخوام، با تو باشم.... با تو باشم


دوستت دارم با صدای آهسته..........
و
با تمام وجود..........