دلم برایت تنگ شده. بعضی روزها زیاد به یادت می افتم. وقت هایی که ابر باشد یا باران باشد. گاهی کمتر، اما همیشه. همیشه هستی.⠀

یک جور ترسناکی که انگار تمام نمی شوی. تمام کردن چه شکلی است که من بلدش نیستم؟ که همیشه تمامم می کنند و بلد نیستم که تمام کنم؟ ⠀

دلم تنگ شده. برای همه‌ی آدم هایی که یک روزی قسمتی از زندگیم بودن و حالا نیستند. انگار هیچ نبودند اصلا و ابدا.⠀

فکر می کنم مرا یادشان می آید؟ دلتنگم می شوند؟⠀⠀

پس چرا من از یادشان نمی برم؟ چرا دلتنگ می شوم این همه؟⠀

‎هیچ دوست داشته شدن را یاد نگرفتم. تا دلت بخواهد اما دوست داشتم. تند به میان رابطه دویدن و سرعت دادن به همه چیز را خوب بلدم.

بیشتر ما آدم‌ها همین هستیم؛ خدای جنگ‌های تک نفره‌، و پیروزِ میدان‌های بدون حریف!
که در ذهنمان می‌جنگیم و زخمی می‌کنیم و شکست می‌دهیم و در واقعیت یک کاملا راضیِ ساکت و آرامیم، با لبخند کِش‌دار عمیقی بر لب...

این دفعه توی قصه اش چهل و یک ساله شدم ولی دوباره عاشقی بی پروبال شدم 

دوباره قهرمان ولی شکست خورده ام از او درون قصه های او همیشه لال می شدم

 خودش پری قصه ها درون کاخ عاشقی ومن برای دیدنش اسیر فال می شدم

 همیشه او به مقصدش مثل عقاب می رسد من نرسیده ام هنوز میوه کال می شدم 

تمام زندگی من تجلی گناه می شود مثل تمام عاشقان چرا محال می شدم؟ 

دوباره قصه اش تمام شد ولی ببین که عشق من هوس شده و بی زوال می شدم 

حالا رسیده وقت سکوتم به یک کلام دیگر نمی نویسم و این شعر آخر است حتی غزل برای دلم می شود تمام 

چیزی نمانده جز غزل و این سکوت تلخ حتی اثر نمی کند این لحظه ها دعام 

گفتم که من ترانه هم از بر نمی کنم آری ، ترانه های دلم می شود حرام

 من در پی رها شدن از روزگار بد این خاطرات کهنه و این حرف های خام 

هی بسته بسته می کنم و می فرستمش بی هیچ قید و شرط و نشانی ، بدون نام 

 


به تو براى اینکه میتونى ساعت ها از من بیخبر باشى غبطه میخورم.. برا همه ى اون لحظه ها که تصمیمِ آخرت، رفتنه. من عاشق اون نفسِ عمیق و خیالِ راحتتم وقتى تلفنت روم خاموشه و فکر میکنى پرونده ى من برا همیشه تو زندگیت بسته شده. تو که نمیدونى من چقدر خسته ام از خودم، تو که نمیتونى منو ببرى از پیش خودم... لااقل بگو دنیا بدون من چجوریه


نه جدید نیست ، آدم به چیز هایی که می‌خواهد نمیرسد ،
از یک شب معمولی‌ بهاری ، از نگاهی‌ که لحظه به لحظه به‌اش گره می‌خورد ،
از ترسی‌ که از رفتنش ایجاد میشود و از میانِ همهٔ اینها ،
یکهو به خودت می‌آیی و میبینی‌ که نمیتوانی‌ داشته باشی‌‌اش و
این پایان قصه است ، خیلی‌ کوتاه ، یک شب ....