همه آدمهای جالب زودتر از بقیه میروند. همانها که باهاشان خودت هستی، نمیترسی و گذر زمان را اصلا نمیفهمی.
آنهایی که ما را همانگونه که هستیم میپذیرند و تلاش میکنند لبخندهایمان عمیقتر و آرامشمان طولانیتر باشد، همانهایی هستند که ماندگار میشوند.
پایان ساده اى بود،
او نمى خواست با من باشد!
اولین چیزى که دم دستش بود را، بهانه کرد، و رفت.
زمستان بهانه اش نبود،
من بودم!
دلم برایت تنگ شده. بعضی روزها زیاد به یادت می افتم. وقت هایی که ابر باشد یا باران باشد. گاهی کمتر، اما همیشه. همیشه هستی.⠀
یک جور ترسناکی که انگار تمام نمی شوی. تمام کردن چه شکلی است که من بلدش نیستم؟ که همیشه تمامم می کنند و بلد نیستم که تمام کنم؟ ⠀
دلم تنگ شده. برای همهی آدم هایی که یک روزی قسمتی از زندگیم بودن و حالا نیستند. انگار هیچ نبودند اصلا و ابدا.⠀
فکر می کنم مرا یادشان می آید؟ دلتنگم می شوند؟⠀
پس چرا من از یادشان نمی برم؟ چرا دلتنگ می شوم این همه؟⠀
هیچ دوست داشته شدن را یاد نگرفتم. تا دلت بخواهد اما دوست داشتم. تند به میان رابطه دویدن و سرعت دادن به همه چیز را خوب بلدم. احمقم، احمق.⠀
فکر می کنم دوباره وقتش شده. چند سال یک بار تکرار می شود. وسط های زمستان، آدم ها می روند. دسته جمعی هم میروند. دردش اما از برای بهار میزند بیرون. میپرسد ردیفی؟ میگویم ردیفم.⠀
این اسمش ردیف بودن نیست. هست؟ ردیفم؟ نه نیستم. چه خوب که تو ردیفی. چه خوب که همه ردیفند.
این دفعه توی قصه اش چهل ساله شدم ولی دوباره عاشقی بی پروبال شدم
دوباره قهرمان ولی شکست خورده ام از او درون قصه های او همیشه لال می شدم
خودش پری قصه ها درون کاخ عاشقی ومن برای دیدنش اسیر فال می شدم
همیشه او به مقصدش مثل عقاب می رسد من نرسیده ام هنوز میوه کال می شدم
تمام زندگی من تجلی گناه می شود مثل تمام عاشقان چرا محال می شدم؟
دوباره قصه اش تمام شد ولی ببین که عشق من هوس شده و بی زوال می شدم
حالا رسیده وقت سکوتم به یک کلام دیگر نمی نویسم و این شعر آخر است حتی غزل برای دلم می شود تمام
چیزی نمانده جز غزل و این سکوت تلخ حتی اثر نمی کند این لحظه ها دعام
گفتم که من ترانه هم از بر نمی کنم آری ، ترانه های دلم می شود حرام
من در پی رها شدن از روزگار بد این خاطرات کهنه و این حرف های خام
هی بسته بسته می کنم و می فرستمش بی هیچ قید و شرط و نشانی ، بدون نام