زمین جای بدی نیست ، حداقل برای بعضی ، یک ساعتش هم غنیمت است ، مینشینی با خودت فکر میکنی ، به روزها ، به ادمها ، به کارها ، رابطه ها ، دروغ هایی که گفتی ، خیانت هایی که کردی ، به از خودگذشتگی ها یا هر چه . ادمها را برچسب میزنی و از هم جدا میکنی مثل لباسهای تابستانی ، زمستانی .
بعد که ازاد شدی یکهو چشمت به چیزهای دگر باز میشود ، مثلا اینها که تا قبلش چاکرم ، مخلصم میکردند کلا تو این مدتی که نبودی حتی یک تکست خالی هم ندادند ببینند در به در کدوم قبرستانی میتوانی باشی ؟ اما یادت می افتند وقتی گوشیشان به مشکل میخورد ، مکشان هنگ میکند ، یا میخواهند از بازار خرید کنند ، ان هم نصف قیمت . حالا زنگ بزنیم ببینیم این کجاست ؟ جایی نیست قبرستان است بی صاحاب . برچسب کار بدی نیست ، بزنید ، بذاریدشان یک گوشه بلک لیست . .
تو زندگی خیلیا این اتفاق افتاده.
کسی از ناکجا پیدا شده و توازن قاب زندگیشو رو به هم زده.
اومده تو زندگیش و معادلاتشو رو بهم زده.
کسی اومده که سپرهایی که با تجربهی اتفاقای تلخ برای خودش ساخته جلوی تیرهاش رو نگرفته.
کسی اومده که جرأت بهمون داده کارایی که خیلی وقته دوست داریم را بکنیم و نکردیم، بلاخره انجام بدیم
کسی که شاید تویی.
تو با من صمیمی نیستی، تو با اونی صمیمیای که میری پلوش غر میزنی، اونی که هیجانات کوچیک روزت رو دوست داری زودتر از همه بهش بگی، با اونی که یه قراره دو ساعته میذاری و میبینی ده ساعت باهاشی، تو با اونی صمیمیای که وقتی پلوشی دیگه موبایلت رو نگاه نمیکنی اگه چمشت به گوشیت بیوفته و اسم کسی رو ببینی موبایل رو سایلنت میکنی میذاری تو کیفت، تو به من نزدیک نیستی، تو به اونی نزدیکی وقتی حس میکنی وقت رفتنه یه برنامهی جدید میتراشی، وقتی دیگه شب میشه و خسته جسمی میشین میگی کاش یه خونه داشتیم میرفتیم توش ولو میشدیم، تو به اونی نزدیکی که میخوای بشنویش میخوای که تورو بشنوه.
ء
اینو برای شمایی مینویسم که منو نمیشناسین، من احتمالا شخصیت دوستداشتنی و جالبی ندارم، اینو از اونجایی میگم که تعداد زیادی دوست صمیمی داشتم که دیگه ندارمشون.
رفتن ، خیلی تلخ هم رفتن، یعنی بهم لبخند زدن، وقتی صداشون میکردم با عزیزم و جانم جواب میدادن ولی با همون لبخند و عزیزم و جانم ازم فاصله گرفتن دورشدن با دلایل منطقی فشار کاری و مشکلات خانوادگی، و در نهایت صدای خندههاشون رو توی صفحه زندگی آدمهای دیگه مشنوم.
یه خواهشی دارم ، اگه یه روزی خواستین با کسی صمیمی نباشین ، به احترام اون نون نمکی که با هم خوردین بهش بگین : فلانی من دیگه اون حس صمیمیت سابق رو باهات ندارم.
این دفترهای دو نفره رو تنهایی ورق نزنین.
برای چندمین بار در رابطه عاطفی وقتی جواب را می دانید وارد بازی سوال پرسیدن نشوید. آدم ها جواب یک سری سوال ها را بیشتر اوقات دروغ می دهند.
یکی از دلایلش
فرهنگ ماست که صراحت در آن با وقاحت و بی ادبی اشتباه گرفته می شود.
دلیل دیگر
اینکه پای منافعشان وسط می آید، دلیل دیگرتر دلسوزی و خواست ناراحت نکردن طرف
مقابل و بدترین دلیلش دست کم گرفتن هوش شماست. .
از طرفتان هرگز
نپرسید که آیا با کسی به جز من هستی؟ دیگر دوستم نداری؟ یک چیزی این وسط عوض شده
که نمی دونم چیه؟ تو می دونی چیه؟
سوال نکنید.
بهترین حالتش
این است که بعد از سکوت بحث عوض می شود.
قسمت دیگرش این
است که متهم به متوهم بودن می شوید و بعد از یک دعوای اساسی او با پیروزی از رینگی
که راه انداخته خارج می شود و بدترین قسمت انکار با لبخند است، انگار که آب از آب
تکان نخورده. .
در عوض این همه
اتلاف انرژی کار خودتان را بکنید. چیزی شما را آزار داده و همچنان و علی رغم همه
توضیح ها آن حس به قوت خودش باقی ست.
آزار دیدن
دائمی آدم را ضعیف می کند و اراده اش را می پوساند، پس تا قبل از اینکه صدای قرچ
قرچ استخوان هایتان را بشنوید. از منبع آزار دور شوید و نترسید. همه چیز خیلی زود
معلوم می شود.
کسی که قرار
باشد بماند می ماند، کسی که رفتنی ست در را پشت سرش می بندد و به هر کجا که دلش می
خواهد می رود. بی خیال شنیدن جمله ای صادقانه شوید اگر نمی خواهید خودتان را با
دروغ فریب دهید.
دلم برایت تنگ شده. بعضی روزها زیاد به یادت می افتم. وقت هایی که ابر باشد یا باران باشد. گاهی کمتر، اما همیشه. همیشه هستی.⠀
یک جور ترسناکی که انگار تمام نمی شوی. تمام کردن چه شکلی است که من بلدش نیستم؟ که همیشه تمامم می کنند و بلد نیستم که تمام کنم؟ ⠀
دلم تنگ شده. برای همهی آدم هایی که یک روزی قسمتی از زندگیم بودن و حالا نیستند. انگار هیچ نبودند اصلا و ابدا.⠀
فکر می کنم مرا یادشان می آید؟ دلتنگم می شوند؟⠀⠀
پس چرا من از یادشان نمی برم؟ چرا دلتنگ می شوم این همه؟