تنهاترین مرد
  
 من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم----به زیر  ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم.
 
بهمن 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390

 

دل من یک زندگی معمولی می‌خواهد، با خود معمولی، کار معمولی، خانه معمولی، اتاق معمولی،خیابان معمولی،شهر معمولی، با "تو"ی معمولی...
معمولی بیرون برویم
معمولی غذا بخوریم، معمولی چای بنوشیم، معمولی منتظر روزهایی باشیم

معمولی سینماها و تئاترها را زیر پا گذاشته باشیم
معمولی به فیلم‌ها خندیده باشیم، شاید فکر کرده باشیم حتی، اما معمولی
معمولی منتظر تئاتر توی پارک نشسته باشیم و یا راه رفته باشیم ،اما معمولی
بعد هم توی راه حرف زده باشیم
معمولی ویترین مغازه‌ها را نگاه کرده باشیم، و من چشمم دنبال همه چی گشت بزند و تو نگاه هم نکرده باشی شاید...
معمولی تقویم‌ها را چک کنیم، تعطیلی‌ها را بگذرانیم، حواسمان نباشد وسط یک هفته شلوغ هوای دریا داشته باشیم...
دلم می‌خواهد این "تو"ی معمولی بیاید پیش من
معمولی مرا بغل کند، یعنی آنقدرها هم محکم نباشد ولی بوی عطرت با تنم یکی شود
معمولی مرا نوازش کند، یعنی آنقدرها هم جدی نباشد ولی خوابم ببرد در یک آغوش امن
معمولی با من صحبت کند، یعنی آنقدرها هم حرف نزند، ولی حرف‌هایم را بشنود...
معمولی مرا ببوسد، یعنی آنقدرها هم طولانی نباشد ولی....

راستی تو دلت همه این زندگی معمولی را نخواسته؟ 


 
دوشنبه 19 دی ماه سال 1390

 

خب یک وقتهایی اینجوریست دیگر؛

چاره ای هم نیست انگار

مجبوری خیلی یواش و بی سر صدا

بدون  گفتن کلامی حتی

بروی خاطراتت را یکی یکی از گوشه و کنار دلش جمع کنی

و همین طوری درهم و برهم

همه را یک جا

بریزی گوشه دلت

و درش را محکم ببندی.

بعد هم یواشکی

یک شبی

نیمه شبی

یک وقتی که نگاهش به نگاهت نیفتد

آرام و بی صدا در قلبش را باز کنی

و بزنی بیرون؛

بی هیچ کلامی

بی خداحافظی حتی

سکوت باشد و تنهایی

و همان سرمای همیشگی

سنگینی آنهمه خاطره را دنبال خودت بکشی

و بروی

و حسرت یک خداحافظی

یک نگاه آخر

یا حتی یک لبخند

برای همیشه بماند روی دلت...

بروی

بروی و آنقدر دور شوی

که دیگر نبیندَت

اما یک جایی بایستی

که لااقل تو ببینی اش؛

که بشود گاهی

هر از گاهی

لااقل

از حالش با خبر شوی

.

.

و تا روزی که نفس میکشی 

با این درد زندگی کنی...


 
چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390

 

 

امشب شب یلداست . پاییز با همه زیبایی هایش ، خدا حافظی می کند و جایش را به زمستان پاک و سفید می دهد . زمستان سردی که با وجود دلهای گرم و با محبت ، زیبایی اش دو چندان می شود

در یک لحظه به یاد خزان عمر خود می افتم . عمری که بهارش را بدون هیچ لذت و خوشی به پایان رسانید وبالاخره به خزان رسید . خزانی که جز حسرت روزها و فرصت های از دست رفته ، ثمره ای نداشت

آری ... خزان عمرهم به پایان خواهد رسید وبه زمستانش میرسد

در بهار، تنهایی ... در پاییز ، تنهایی ... در زمستان هم ، تنهایی ...سرمایش را احساس می کنم ... برخود می لرزم ... می ترسم

ای دل ...آیا دلی نبود که برای تو بتپد ... آیا دلی نبود که در انتظارت باشد ... آیا دلی نبود که نگرانت باشد

ای دل با رفتن به سوی غربت ، خیلی ها فراموشت کردند . خیلی ازآنهایی که دوستشان داشتی و دوست داشتی دوستت بدارند . اصلا" ای دل میدونی ... همه اش تقصیر این غربت هست ... غربت یعنی مرگ تو ... یعنی فراموشی ... یعنی غم ... یعنی رنج ... یعنی هجران ... یعنی تنهایی ... یعنی بی کسی

ای دل تنها! تنهایی ، تنها... تنها ... تنها و تنها میمانی

چقدر دوست داشتم امشب که شب یلداست ، من هم در کنار آنهایی که دوستشان داشتم و دارم و دوستم داشتند و نمی دانم که آیا باز هم دوستم دارند ، بودم .آن وقت پدر بزرگ یا مادر بزرگ میشدند، ماه شب یلدا. فرزندان و نوه ها، ستاره هایش . گرمای دلهایمان، کرسی اتاقمان . یاقوت دلهایمان، انار دانه دانه شده اش . پر باری عشق و محبت و تقسیم کردن آن بین همه، هندوانه اش . لذت در کنار هم بودن با هر مزه ای، آجیلش . مزه ی لحظه های خوش با هم بودن، شیرینی اش . خواندن حمد وسوره، سپاسش از خداوند . بیان خیال یار و دلبر و آرزوها، فال حافظش . وفا و مهربانی و عشق، طولانی بودنش . آه که چه شبی می شد امشب ... ولی افسوس

به یاد داشته باشید که یک نفر، یک گوشه ی دنیا، تو غربت در این شب طولانی تنها نشسته و به یاد یک مشت خاطراتی که کم رنگ شده اند ؛ افتاده و فقط می خواهد یک برگ از حافظ را به نیت بودن در کنار یاران بخواند

تقدیم به آنهایی که امشب را با تنهایی می گذرانند


 
دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390

 

بیشتر از واقعیت
تو را میان این کلمات
نفس کشیدم
زندگی کردم
و باور کردم
.
.
.
می روم
اما هنوز هم
دلم روشن است
که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی...

 

 

 

با مهر
به تو که مخاطب خاص اغلب این نوشته ها بودی
و به آنها که صبورانه همراهی‌م کردند


>>

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 96039


Powered by BlogSky.com


شناسنامه کامل من...