تنهاترین مرد
من آن خنجر به پهلویم که دردم نمی گویم----به زیر  ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم.
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387

 

تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟

در من هزار خاطره آتش گرفته است
حالم از این هوای مشوش گرفته است

یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم
خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟

جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را
آوازهای کوچهء شب زنده دار را

رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست
آوازهای خستهء من در گلو شکست

بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد
از بودنی که عین نبودست سیر شد

دلواپسم برای تو رفیق! یار
همخانه قدیمی این قلب بی قرار

ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم
شاید به این بهانه ترا جستجو کنم

کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر
این بیتهای از تو سرودن طویل تر

این اشک شوق نیست
از فرط شیونست که لرزیده پیکرم

این را به آن غریبه دیر آشنا بگو
پیداست او هنوز نکرده است باورم

شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری

 


یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

 

در لحظه های آخر نگاه من با تو رفت
تو رفتی و دل من ز یاد من با تو رفت
هنوز عطر دستت به روی هر گلی هست
ولی به وقت رفتن باغچه هم با تو رفت
شب بود با تو زیبا هم ماه , هم ستاره
ببین که تک ستاره از شب من با تو رفت
کجا که در هر باشم خیال من تویی تو
تمام شورو حالم قرار من با تو رفت
وقتی گذشتی از من پاییز ماندنی شد
به تو نگفتم اما بهار من با تو رفت
در اولین نگاهت ترانه بود و لبخند
کنار جای پایت ترانه هم با تو رفت
چرا نمی شود من کنار تو بمانم
مثال آن سایه ای که پا به پا با تو رفت
در آسمان آبی پرنده ای دگر نیست
به یاد فصل کوچت پرنده هم با تو رفت
بجز دیدنت اکنون ندارم آرزویی
که آرزو های من تمامشان با تو رفت
بدان که رفتن تو لحظه آخرم بود
نبودی و ندیدی تمام من با تو رفت
غزل فروش دیگر ترا نه ای ندارد
رفتی و این غزل هم ز خاطرم با تو رفت

 


یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

 

تو نبودی که ببینی و بدانی چه کشیدم بی تو

بارها تا به سر نیستی و مرگ دویدم بی تو

تو نبودی که ببینی به چه چشمی همه من را دیدند

طعنه از مردم نادان ، بخدا ، کم نشنیدم بی تو

بجز از رنگ خیالت که به قاب دلم آویزان است

از تمامی وفایی که نشد رنگ ندیدم بی تو

من پر از درد و غم و غصه و اندوه و خیالم اکنون

تو بیا معجزه کن من که به جایی نرسیدم بی تو

پس از تو عشق ممنوع است بنویسید بر قلبم

که دل تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد

من سعی می کنم ننویسم ولی شما

وادار می کنیدم از این حس رها شوم

اصلا شما برای چه اصرار می کنید؟

میلم کشیده از همه دنیا جدا شوم

هی گیر می دهید که از غصه ها نگو

مجبور می شوم غزلی بی صدا شوم

با شعر هایتان ، پر از بوی سیب و عشق

مجبور می کنیدم از این پس حوا شوم

گفتی برای آنکه بدانم چه می کشی

باید به چشم های خودم مبتلا شوم

این آینه همیشه به من گیر می دهد

با قهوه های تلخ شما آشنا شوم

دستم که می رود به قلم ضعف می کنم

بگذار آن گریخته در انزوا شوم

لطفا کمی دروغ بگو ، مثل چشم من

نگذار مثل حس شما بی ریا شوم

من سعی می کنم ننویسم ولی شما

هی سعی می کنید که مثل شما شوم

من گفته بوده ام به من اصلا امید نیست

این هم سند که با همه بی ادعا شوم

 


دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

 

 

در آخرین دیدار

و تو رفتی تا ترکم کنی اینبار

تو رفتی که تا یاد مرا پرپر کنی انگار

به خوبی یاد من آید

که تو هنگام رفتن شاد می‌بودی

و من در طول آن مدت

که تو آن صورت پاک از همه آلودگیها را

به ضرب رنگ و خط و نقش

به سوی چهره‌ای طنّاز می‌بردی

تو را دیگر برای آخرین دیدار می‌دیدم

به‌خوبی یاد من آید

اتاقم را بوی عطر تو پر می‌کند

مثل گذشته ؛ مثل دیگربار

و تو در گِرد خانه آنچه را از خود به جا ماندست

با خود می‌بری این‌بار

و من بی‌هیچ شک و وسوسه

با آرزوی دیدنت

می‌بوسمت در آخرین دیدار

به خوبی یاد من آید

سکوتی سرد و سنگین

در میان من و تو

پر می‌شود این‌بار

و تو از پشت شیشه در میان رفتنت

به‌خوبی یاد من آید

که وقتی انتهای کوچه می‌پیچید

همیشه انتظاری خوش برایم داشت

چه شیرین‌لحظه‌هایی خوب

 ( من و باز انتظار دیدن محبوب )

صفایی داشت

ولی این‌بار ؛ که بار آخرینت بود

به‌خوبی یاد من آید

که من این آخرین دیدار را افسوس می‌خوردم

و چشمانم ز شوری چون کویری گشت ؛

که از پشت نگاه سرد تو این‌بار پیدا بود

و چشمانت

که پیش از این شرربارانه می‌پائید

و در عمق نگاهم راه می‌پویید

به‌خوبی یاد من آید

که می‌رفت از برم تا باز

به چشمانی دگر تسلیم گرداند

نگاه پر شرور عشق‌بازت را

و آن سیمین‌تن عیّار‌بازت را

مرا و باز نازت را

مرا و باز نازت را

به‌خوبی یاد من آید

گویی تکّه‌ای از قلب من را با خودت بردی

در آخرین دیدار

که همچون یک نشان افتخارآمیز

به دیگر افتخاراتت بیافزایی

بر دیوار

سراپا حسرتم اکنون

که می‌دانم تو نیز آخر

نشانی افتخارآمیز می‌گردی

و در یک آخرین دیدار

خواهی رفت بر دیوار

و من اکنون

سراپا یاد شیرین‌لحظه‌های با تو بودن ؛ لحظه‌های ناب

سراپا یاد لذّتهای در مهتاب

سراپا خیس و چشم تو خمار و تار

سبُک دلدار

من و ناز تو و آن آخرین دیدار

من و دلتنگی و دیوار

 

تولدت مبارک

 


تعداد بازدیدکنندگان : 35089

 

MY ICQ:435289352

sfandiary@sfandiary.cjb.net

Powered by sfandiary.BlogSky.com

since 2002












چه خوب است که چشمانت را می بندی و می روی بی انکه مقصد را بدانی فقط نفس می کشی و سر خوشی فقط احساس می کنی و خرسندی...
پس چرا من هر وقت چشمانم را میبندم خرسند نیستم...
چرا این کابوس 2 روزه ولم نمیکنه
بنگر که چه زیباست داستان زندگی ...
بازیگر تویی،کارگردان تویی،قصه نویس و ترانه خوان تویی...آره فقط تو این همه ایی
تاریخ مصرف من هم گذشت مثل تمام چیز هایی که تاریخ مصرف داشتند
حتی همان مرگ موش ...
دیگر باید دور ریخت ...
هر چیزی را که تاریخ آن گذشته،چون قابل مصرف دیگر نیستند...
برای مدتی سکوت نیاز است،آرامش از دست رفته را باز خواهم

ستاره باید همیشه ستاره باشد...
خود را باز خواهم یافت..
آرامش ام را باز خواهم یافت...

یعنی تاریخ مصرف منم تموم شده برای همینه به من نگاه نمیکنییی
شناسنامه کامل من...