تنهاترین مرد
  
 من آن خنجر به پهلویم که دردم نمی گویم----به زیر  ضربه های غم نیفتد خم به ابرویم.
 
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 7 تیر ماه سال 1388

حالمان بد نیست غم کم میخوریم

کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
(خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنهای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست)

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بیکسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!

هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:


"
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"


 
سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388

 

 

روز میلاد من است، حس درونم لبریز است

می‌ جوشد از درونم ، دلتنگی‌ یه ۳ برادر نزدیکم

یکی‌ عشقم و در برم، یکی‌ دور و همنواز روحم

دیگری دور و حسرت دلم

یکی‌ نزدیک دیده‌ام و ۲ عشق دیگرم دور از دیده ام

یکی‌ همراه و دیگری همراز و فاصله چون راهی‌ تا گلویم

ولی‌ هر دو همنواز آرزوهایم

دیگری دور است و ندیدنش چون حسرت و اویزی بر گردنم

مینویسم و میگم از ته جونم

روز میلاد من و تو و تو و توی دورم

توی این فاصله هم می‌تونه باشه

وقتی‌ نزدیکی‌ قلب ها، آرزوی خاموشی شعمها

وقتی‌ لحظهٔ آرزوهای ناب

وقتی‌ باور گذشته و اینهمه سال

وقتی‌ لحظهٔ فوت کردن ارقام

هممون میاییم تو یاد ها

پس تولدمون می‌شه برامون

بازم یه روز پر از خاطره ها 

 


 
جمعه 8 خرداد ماه سال 1388

 


باد زد مایل و از دامنه ی کوه گذشت

باد زد مایل و از جنگل انبوه گذشت

مرکز از حاشیه در حفره فرو ریخت ... شکست

قالب از کوه به یک جنگل بی ریخت شکست

باد بر گردن شاعر سرطان می آویخت

کوه در حنجره اش جرعه ای از صبر نریخت

متن من پیش شما مسخره ی تاویل است

ساختارم سرطانی ست که در تعجیل است

اصلا انگار کسی فعل مرا می دزدد

قید تصدیق مرا پیش شما میدزدد

شهر در حال خودش باز مرا هم زده است

حس ناجور مرا وصله به عالم زده است

دیگر از هندسه ابعاد تو بیدار نبود

راس در گوشه ی چشمان تو تبدار نبود

خواست آرام بگوید هوس تیغ ... برید

زندگی حل شده در خون و کف و جیغ ... برید

سرطان باز مرا ... پرت شدیم از یک برج

این صعود است که ما پرت شدیم از یک برج

متن ، در بعد زمان جاذبه اش را گم کرد

صفر ، محور شد و سر در هنر هفتم کرد

باد زد مایل و اقوام تو در خواب شدند

نقشه ها ریخت ولی یکشبه بر آب شدند

باد در هندسه اضلاع تو را با خود برد

شاعر از حاشیه ی تیغ خودش را آزرد

مرکز از حاشیه در حفره فرو ریخت ... شکست

قالب از کوه به یک جنگل بی ریخت شکست

میروم پیش خودم می پرم از بیرونم

من بیابان شده ام معدنی از مجنونم

خواست آرام بگوید ... هوسش را رگ زد

 نسل در نسل همه کار و کسش را رگ زد 

 


 
دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388

 

 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکه بدی که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک


 
تعداد بازدیدکنندگان : 52935


MY ICQ:435289352

mehdi_sfandiary@iaun.ac.ir

Powered by sfandiary.BlogSky.com

since 2002

 












گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم،
گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم،
گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند،
گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم.

شناسنامه کامل من...