خب یک وقتهایی اینجوریست دیگر؛ چاره ای هم نیست انگار مجبوری خیلی یواش و بی سر صدا بدون گفتن کلامی حتی بروی خاطراتت را یکی یکی از گوشه و کنار دلش جمع کنی و همین طوری درهم و برهم همه را یک جا بریزی گوشه دلت و درش را محکم ببندی. بعد هم یواشکی یک شبی نیمه شبی یک وقتی که نگاهش به نگاهت نیفتد آرام و بی صدا در قلبش را باز کنی و بزنی بیرون؛ بی هیچ کلامی بی خداحافظی حتی سکوت باشد و تنهایی و همان سرمای همیشگی سنگینی آنهمه خاطره را دنبال خودت بکشی و بروی و حسرت یک خداحافظی یک نگاه آخر یا حتی یک لبخند برای همیشه بماند روی دلت... بروی بروی و آنقدر دور شوی که دیگر نبیندَت اما یک جایی بایستی که لااقل تو ببینی اش؛ که بشود گاهی هر از گاهی لااقل از حالش با خبر شوی . . و تا روزی که نفس میکشی با این درد زندگی کنی... |